مرجع دانلود رمان و داستان کوتاه

رمان خواهر خوانده

نام ناشر:  باغ استور
سال انتشار : 1398
هشتگ ها :

#همخونه‌_ای

تعداد صفحات

831

نوع فایل

اندروید و iOS
موضوع اصلی رمان خواهر خوانده

دختر و پسری که بدون هیچ علاقه‌ای و بر حسب اتفاقاتی همخونه میشن و مجبور به عقد صوری.

هدف نویسنده از نوشتن رمان خواهر خوانده

ایجاد سرگرمی.

پیام های رمان خواهر خوانده

سرزنش نکردن افراد به خاطر گناه و خطای نزدیکانشان.

خلاصه رمان خواهر خوانده

حسام تحت حمایت‌های زن‌ و شوهری خیر و در خانه‌ی آن‌ها بزرگ شده است. از سال‌ها پیش به هستی دختر آن‌ها علاقه داشته و حرفی نزده است. در روزهایی که تصمیم گرفته است به این علاقه اعتراف کند، هستی می‌گوید که دلباخته‌ی مهراد، دوست صمیمی حسام است و از حسام کمک می‌خواهد تا او را به مهراد برساند. حسام قبول می‌کند اما دیگر نمی‌تواند در آن خانه و کنار هستی باشد. تصمیم می‌گیرد خانه را ترک کند و درست در اولین شبی که به خانه‌ی اجاره‌ای خود می‌رود با دختری به نام نیهان آشنا می‌شود و…

مقداری از متن رمان خواهر خوانده

شریفه روی صندلی راک مقابل پنجره‌ی بزرگ اتاقش نشسته بود و چشم به منظره‌ی بیرون دوخته بود. صدای دلخور و ناراحتش بلند شد.
– فکر می‌کردم منو مادر خودت می‌دونی، چیزی ازم پنهون نمی‌کنی. گفتی فقط بهش پناه دادی و همخونه‌اید.
حسام روی زانوها نشست و آهسته دست او را گرفت. با لحنی ملایم و دلجویانه لب باز کرد:
– الهی من دورت بگردم، شما تاج سرمی. به خداوندی خدا اگر تا حالا مادر صداتون نزدم فقط واسه اینه که از این کلمه خوشم نمیاد و خاطره‌ی خوبی ازش ندارم! وگرنه شما مهر مادری رو در حقم تموم کردی و حتی بیشتر از یه مادر دوستت دارم. نشد که بگم چون خیلی یهویی شد! شب خواستگاری هستی که رفتم، یه جریاناتی پیش اومد که پلیس ما رو با هم گرفت. مجبور شدیم عقد کنیم وگرنه پرونده می‌رفت دادسرا و مکافات داشتیم. به جون خودم الانم همون همخونه‌ایم فقط، هیچی بین‌مون نیست!
شریفه نگاهش را از پنجره گرفت و به چشم‌های آبی‌وش حسام خیره شد و لب زد:
– دوسش داری؟
حسام سگرمه‌هایش در هم رفت و سر به زیر انداخت.
– نمی‌دونم، خودمم نمی‌دونم. گاهی میگم طلاقش میدم و گاهی میگم نه!
شریفه نیمچه لبخندی زد و با آرامشی که در کلامش بود گفت:
– حسام! نذار این‌بارم دوستت دارم گفتنت، بغض بشه و سال‌ها گیر کنه توی گلوت.
ابروهای حسام در هم نشست و با ارتیاب لب زد:
– شما چی گفتی؟! این‌بار؟!
شریفه از جا برخاست و مقابل نگاه حیران حسام سمت در رفت؛ حسام دنبالش راه افتاد.
– منظورتون از این‌بار چی بود شریفه‌خانوم؟
شریفه از در بیرون رفت و دستش را در هوا تکان داد.
– بیا حالا بعد با هم حرف می‌زنیم.
– ولی شریفه خانوم…
دوباره شریفه با تأکید گفت:
– حسا…م!
به اجبار، سکوت کرد و با قدم‌های بلند دنبال شریفه از خانه بیرون رفت و از پله‌ها بالا رفتند. وارد خانه که شدند حسام صدا زد:
– نیهان… نیهان کجایی؟
صدای نیهان از انتهای راهرویی که اتاق‌ها آن‌جا بودند بلند شد.
– حسام چقدر این‌جا خفنه! خره چجوری دلت اومد این‌ خونه رو ول کنی بیای اون‌جا؟ من می‌دونستم بالا اینقدر…
صدایش نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد و از راهرو بیرون آمد و با دیدن شریفه‌خانوم که کنار حسام ایستاده و لبخند روی لب داشت، حرف در دهانش خشکید و با نگاه به صورت سرخ از خشم حسام، صدایش تحلیل رفت.
– عه… شمام بالا بودی؟! ببخشید خب، یه یالایی چیزی…
حسام تشر زد:
– نیها…ن
شریفه نخودی خندید و گفت:
– ماشالا… دختر شیرین‌زبون و بامزه‌ای؛ همینه که از خودت دورش نمی‌کنی!
قلب حسام لرزید و نگاهش را دزدید.
– من میرم بقیه‌ی کارتن‌ها رو بیارم.
ساعتی بعد تمامی وسایل، وسط سالن بود و حسام با خستگی روی کاناپه لمیده بود که نیهان نزدیکش نشست و با ذوق گفت:
– حسام میشه اون اتاق بزرگه که رو به حیاط پنجره داره برای من باشه؟ خیلی باحاله، آدم کیف می‌کنه از این بالا حیاط به اون گنده‌ای رو می‌بینه!
حسام چشم باریک کرد و گفت:
– منظورت اینه که خیلی قشنگه و آدم لذت می‌بره که حیاط به اون بزرگی رو می‌بینه دیگه؟!
– وا…ی حسام! باشه همون که تو میگی، حالا برای من باشه یا نه؟
حسام نچی کرد و رو گرداند، دست‌هایش را دور گردن قلاب کرد و برای رفع خستگی کمی سرش را به عقب فشرد.
– اون اتاق خودمه، یه اتاق دیگه انتخاب کن.
نیهان لب ورچید و با مظلومیت گفت:
– لوس نشو دیگه، من همه‌ی اتاقارو نگاه کردم. فقط همونو می‌خوام. برای خودتم تنوع میشه!
حسام لحظه‌ای فکر کرد و یاد لحظاتی افتاد که از پنجره‌ی اتاق، بیرون را تماشا می‌کرد. چه لذتی می‌برد از دیدن هستی که عصرها توی آلاچیق می‌نشست و عصرانه می‌خورد یا کتاب می‌خواند. با یادآوری آن خاطرات، ابروهایش در هم رفت و لب زد:
– باشه، اون اتاق برای تو…
نیهان ذوق‌زده دست‌هایش را دور گردن حسام انداخت و گونه‌اش را محکم و با صدا بوسید.
– دمت گر…م، عشقی به مولا
لبخند کجی روی لب حسام نشست و گفت:
– بشین دختر، در بازه الان شریفه‌خانم میاد می‌بینه زشته!
نیهان بی‌توجه به حرف حسام از جا پرید و با ورجه وورجه‌ای که از شدت خوشحالی بود سمت اتاق رفت. نگاه خندان حسام دنبالش کشیده شد و سرش را به طرفین تکان داد، نفسش را بیرون داد که صدای شریفه بلند شد.
– یالا… حسام…
نگاهی سمت در انداخت و از جا بلند شد.
– جانم؟ بفرمایید.
– با مهتاج اومدیم کمکتون، سه چهار نفری شروع کنیم چیدن وسایل و تا آخر شب تمومش کنیم.
– نه بابا زحمت میشه واستون. چیز زیادی نیست که خودمون مرتب می‌کنیم.
– نه مادر، پایین نشستم بیکارم هزار جور فکر و خیال میاد تو سرم. این‌جوری سرم گرم میشه!
حسام ناچار باشه‌ای گفت و مشغول مرتب کردن خانه و چیدن وسایل شدند.
نیهان گرماگرم خواب بود و سرش را زیر پتو پنهان کرده بود که حسام در اتاق را باز کرد و صدا زد:
-نیها… ن، پاشو دختر. پاشو بریم دیر شد! نیها… ن!
نیهان با کلافگی سرش را از زیر پتو بیرون برد و غرولند کرد.
– ای الهی بی‌نیهان بشی…
صدایش را بالاتر برد و ادامه داد.
– کجا بریم کله‌ی صبح؟! دیشب تا بوق سگ کار کردیم بذار بکپم بابا!
حسام دستش را به چارچوب در تکیه داد و چشم باریک کرد.
– به به! چند وقت نرفتیم مطب کلا لحنت برگشته سر خونه‌ی اول! پاشو بریم دختر دیر شده.
– گیر نده جونِ ننه اول صبحی، کجا بریم؟
– کجا بریم؟ بریم سر کار! رو گنج که نخوابیدم دو روز می‌ریم مطب، ده روز نمی‌ریم.
– ای بابا… چهار روز از فوت دادفر که نگذشته؛ یه هفته ده روز نرو مطب چی میشه خب؟
حسام سمت آشپزخانه رفت و با صدای بلند گفت:
– نیهان من حوصله‌ی تو خونه نشستن و بیکاری رو ندارم، میای که پاشو آماده شو. نمیای هم روضه نخون واسم، بمون تو خونه تا شب!
نیهان با حرص پتو را کناری انداخت و ناچار از جا بلند شد، نگاهش به پنجره افتاد و حینی که سرش را می‌خاراند سمت پنجره رفت. هستی را دید که مشغول ورزش بود؛ لبخند شیطنت‌آمیزی روی لبش نشست و پنجره را باز کرد.
– هستی…
هستی نگاه اخم‌آلودش را بالا گرفت که نیهان صدایش را بالا برد.
– فکر کردم نیستی! ببین شکم پهلو بیشتر کار کن؛ یه کوچولو شکم داری!
هستی با حرص لب جوید و دندان فشرد؛ خواست جوابی بدهد که نیهان با خنده‌ی بلندی پنجره را بست و سمت در اتاق دوید. با بیرون رفتنش از اتاق، حسام گفت:
– چرا با خودت می‌خندی تو؟
– هیچی، تا یه ربع دیگه آماده‌ام.

نام شخصیت های مهم و ویژگی های آنها در رمان خواهر خوانده

حسام: زودجوش، مهربان، دلسوز.
نیهان: احساساتی، شر و شیطون.
شریفه: دانا، صبور، منطقی.
هستی: مغرور. خودبین.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید