ارتباط با ما

رمان داژفوک

سال انتشار : 1399
هشتگ ها :

#رازآلود #پایان_باز

موضوع اصلی رمان داژفوک

سرگذشت یک زندانی فراری و یه دختر روانشناس و عشق ممنوعه بینشون!

هدف نویسنده از نوشتن رمان داژفوک

مهم ترین هدف من این بود که نشون بدم همه آدم ها لایق یک فرصت دوباره هستن و قرار نیست بر اساس گذشته شون قضاوت شن.

پیام های رمان داژفوک

عشق هرطوری که باشه زیباست و هیچ وقت برای شروع دوباره دیر نیست!

خلاصه رمان داژفوک

سی و پنج سال پیش به طور ناخواسته به دنیا اومدم. اسمم رو گذاشتن داژو، چون من داغ پدر و مادرم بودم.
باعث نفرتشون بودم!
تو همون نوجونی دستم هرز رفت و بابام رو با چاقو به قتل رسوندم. افتادم زندان! حالا بعد گذشت بیست سال یه دختر پیدا شده که ادعا می کنه می خواد بهم کمک کنه! فوکا قاضیان، دکتر روانشناس؛ تک دختر سرهنگ قاضیان.
تو همون دیدار اول، تو اتاق بازجویی دلم رو بهش باختم.
جوری اسیر چشمای سیاه و سرکشش شدم که نتونستم تحمل کنم.
با هزار بدبختی از زندان فرار کردم و رفتم سراغش.

مقداری از متن رمان داژفوک

– یه روزی یه مشتی بهم گفت:
” می‌خوام تاس بندازم وسط و به خاطرت با زندگی قمار کنم. ”
یه روزی تو چشمام نگاه کرد و گفت:
” تو شدی گوشت خون و استخونم! ”
قطره اشکی از چشمم چکید.
– به این زودی دلت رو زدم؟ به این زودی ازم دست کشیدی؟
منتظر نگاهش کردم، اما هیچی نگفت و این سکوتش داشت من رو به مرز جنون می‌رسوند.
با عصبانیت رفتم جلو و مشت های محکمم رو تخت سینه اش کوبیدم.
– داژو حرف بزن… لعنتی حرف بزن!
چشم هاش رو بست.
– حالا که می‌خوای حرف آخرم رو بزنم باشه. من آدم مناسب تو نیستم فوکا!
دستام شل شد؛ این حرفش شد نقطه پایان رو همه چیز!
لبم رو گاز گرفتم، حس می‌کردم قلبم داره آتیش می‌گیره. لبخند تلخی گوشه لبم نشست. به قدری تلخ که دهنم زهرمار شد.
– تو این مدت کم شدی پشت و پناهم، شدی ستونم برای سر پا موندن!
ولی الان…الان خودت یه کُلنگ برداشتی و خورد کردی اون ستون رو؛ منم زیر خروار خروار آوار رها کردی!

نام شخصیت های مهم و ویژگی های آنها در رمان داژفوک

داژو: داغ زخم سوخته
فوکا: نوعی درخت بید
معنی داژفوک هم میشه بید سوخته

0 0 رای ها
به متن بالا چه امتیازی میدی؟؟!
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها