مرجع دانلود رمان و داستان کوتاه

رمان نفرین اژدها

سال انتشار : 1400
هشتگ ها :

#هیجا‌ن‌انگیز ، #سرزمین_خیالی ، #مجموعه_فانتزی

موضوع اصلی رمان نفرین اژدها

دختری که تسلیم سرنوشتش نمی شه.

هدف نویسنده از نوشتن رمان نفرین اژدها

نوشتن یه داستان غیرقابل پیشبینی با ماجراهایی هیجان انگیز و ناب.

پیام های رمان نفرین اژدها

برای چیزی که میخوایم همه ی تلاشمون و بکنیم و تسلیم تقدیر نشیم، اشتباهاتمون و جبران کنیم.

خلاصه رمان نفرین اژدها

آترا دختری اهل سرزمین ولنت هاست،نژادی با توانایی خاص “پرواز”
مثل بقیه بعد از ۱۸ سالگی امتحان پرواز میده، ولی به طرز ناامیدکننده ای رد میشه و محکوم به تبعید ابدی و خوردن معجونی برای فراموشی سرزمینش،خانواده ش و حتی هویتشه!
اما اون تصمیم به فرار از تبعیدش میگیره و با این کار مسیر زندگیش و کاملا عوض می کنه…

مقداری از متن رمان نفرین اژدها

مرد اول همونطور که قدم قدم نزدیک می شد آروم گفت:
-آفرین دختر خوب. عاقل باش. هیچ حرکت اضافه ای نکن.
قلب وحشت زده و روح سرکشم به جمله ش واکنش نشون دادن. پریدم سمت پسر غریبه. با زانو کوبیدم پشت زانوش که خم بشه، دستم و از بغل بازوش جلو بردم و مچ دیگه ش و محکم گرفتم تا دستاش و مهار کنم، همونطور که بچگیام بابام یادم داده بود.
چاقوم و گذاشتم زیر گلوش و بلند گفتم:
-جلو نیاین وگرنه می کشمش!
مامورا سرجاشون خشک شدن. انگار اصلا توقع همچین چیزی و نداشتن.
مامور دوم با بهت گفت:
-چی کار می کنی؟ ولش کن!
تیزی چاقوم و به گردن پسر چسبوندم و تهدید کردم:
-نمی کنم. مگه برید و دیگه سراغم نیاید!
پسر کوچیک ترین حرکتی نکرد. قدش از من بلندتر بود و هیکلش سنگین تر. ولنتم بود و می تونست با یکم زور و پرواز یه جوری از زیر دستام دربیاد. ولی فقط آروم و با تاکید گفت:
-ولم کن
بهش توجه نکردم. دوباره رو به مامورا گفتم:
-میگم برید!
یکیشون گفت:
-احمق نباش دختر. ما می تونیم خیلی راحت بگیریمت .
پوزخند زدم:
-هه. پس چرا تا حالا این کار و نکردین؟
حرکت خفیف مرد دوم و از گوشه ی چشم دیدم. داد زدم: تکون نخور! می خوای این و بکشم؟
مامورا خونسرد بهم خیره شدن. مشخص بود فهمیدن من این کاره نیستم. حتی اون پسره ی عوضی هم این و می دونست، چون هیچ تقلا یا التماسی نمی کرد و داشت گند می زد به کارم.
یه لگد به پشت پاش زدم و غریدم:
-دارم میگم می کشمت! یه خورده بترس!
با لحن کنترل شده ای زمزمه کرد:
-ولم کن
: کاری که می گم بکن تا ولت کنم!
صدای خسته ی مامور دوم اومد:
-نمایشت تموم نشد؟
نگاه خشنی بهش کردم:
-این نمایش نیست!
و برای اثبات حرفم چاقوم و یکم فشار دادم. پوست گردن پسر برید و چند قطره خون ازش بیرون زد.
پسره نگاهی به قطره ها انداخت و بعد به من نگاه کرد. چشماش سرخ و ملتهب شده بودن. قلبم یه ضربان جا انداخت. صدای خشنش دلم و لرزوند:
-نباید این کار و می کردی
بدنش شروع به بزرگ شدن کرد. مچش از دستم دراومد و هیکل گنده شده اش به عقب پرتم کرد. وحشت زده نگاه کردم که چطور پوستش تیره و تیره تر شد و مثل سنگ سخت. چشماش از قهوه ای به قرمز تغییر رنگ داد. بال های خفاش مانند از پشتش شروع به رشد کردن. بدنش همون طور که به یه موجود خزنده مانند شبیه می شد بزرگ و بزرگ تر شد. سه متر. پنج متر. هفت…
چند ثانیه بعد، یه اژدهای سیاه ده متری بال دار با چشمایی آتشین مقابلم ایستاده بود.

***

در گوشم زمزمه کرد:
-نگرانت نیستم آترا. تو از پس هر چیزی برمیای. حتی بدون خاطراتت. شخصیتت، چیزایی که یاد گرفتی و هویتت، با پاک شدن خاطرات از بین نمیره…
صداش گرفته و زخمی شد، انگار با هر کلمه یه خرده شیشه قورت می داد: اثر تموم تجربیاتت، تموم دیده ها و شنیده هات، تا همیشه روی روحت هست. پس همیشه تو اعماق وجودت می دونی، که من به فکرتم، بهت افتخار می کنم، و تا وقتی تو دنیای دیگه هم و ببینیم، دوست دارم

***

: من… من خودم و تو چشمای تو دیدم. درمونده، خسته، ناامید. و خواستم تمومش کنم

***

: اگه سرتون داد زدم، فقط به خاطر این بود که ترسیده بودم. شماها دوستای منین. نمی خوام هیچ اتفاقی براتون بیفته

***

: خانواده، دوستا، برای کمک به همن. این انتخاب خودشونه، و با جون و دل پای همه چیش وایمیستن

***

: وقتی از ته دل می خندی… آدم و یاد ماه میندازی.

نام شخصیت های مهم و ویژگی های آنها در رمان نفرین اژدها

آترا: بااعتماد به نفس، مستقل، زودجوش
آیدن: منطقی، حمایتگر
نیتن: باهوش، شوخ، خوش مشرب

0 0 رای ها
به متن بالا چه امتیازی میدی؟؟!
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها