خانه - رمان - حکم نظر بازی
Share on twitter
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on pinterest

رمان حکم نظر بازی

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

1398

ژانر رمان: 

نوع رمان: غیر رایگان (خرید از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان حکم نظر بازی

یک حقیقت شوکه کننده در پس یک دیدار خاص… دختری زیبا با استعدادهای ویژه که برای جدایی از همسر خودش در دادگاه حاضر میشود، با مردی از جنس بهرام مهراد، یک سیاستمدار بزرگ و پر قدرت برخورد میکند…مردی که با دیدن چهره ی آشنای او تمام گذشته ی بر باد رفته اش زنده میشود…
یک عاشقانه ی ناب در انتظار مردی که برای فهمیدن واقعیت وجودی همتا راهی بازی سرنوشت میشود…

قسمتی از رمان حکم نظر بازی

سعی کردم به یاد بیاورم آن کسی که بیرون این در منتظر ضعف من نشسته، پسریست که من در سن شانزده سالگیم با جسارت تمام او را رد کردم. پسری که هر روز کابوسم بود. پسری که به خاطر داشتن تفاوت سنی سیزده سال، حسابی برایم گردن کلفتی میکرد؛ اما من یک روز با تمام بلاهایی که به سرم آورده بود دست رد به سینه اش زدم.

با قدمهایی که مردد عقب و جلو میشد به سمت در رفتم. من خودم باید از پس زندگیم بر می آمدم. قبل از اینکه پشیمان شوم دستم را بر روی دستگیره ی در گذاشتم و بی وقفه در را باز کردم اما به محض باز کردن در نگاهم در یک جفت چشم گربه ایه منتظر که درست رو به روی در، آن سوی سالن، پاهای بلندش را روی هم انداخته بود و خیره نگاهم میکرد نشست.

نگاهی که هیچ فرقی با شش،هفت سال پیش نداشت؛ فقط درون چهره ای میدرخشید که جا افتاده تر شده بود. همان نگاه ترسناک وهمین نگاه برای دود شدن بخش عظیمی از اعتماد به نفسم کافی بود.

نگاهم در نگاه گربه ایش نشست و پشتم لرزید. از سر تا پایم را یکپارچه فریز کردند. ریز ریز داشتم از درون شروع به لرزش میکردم و این تنها موردی بود که دلم نمیخواست اتفاق بیافتد.

برای همین بر خلاف درونم، تمام توانم را به کار گرفتم تا ظاهر بی تفاوتی به خودم بگیرم. آرام، با چشمانی که سعی در خونسردی داشت خیره تر از قبل نگاهم را سر تا پایش چرخاندم و به زور به لبانم طرح لبخند دادم.

_سلام…

همین کلام هم به زور از میان لبانم گریخت. منتظر نیش خند، یا حتی لبخندی خشک و خالی بر لبانش بودم تا تفسیر تمسخر کردنم را ادامه بدهم ولی در نهایت آرامش، با همان نگاه خیره ای که عجیب حس میکردم یک تفاوت فاحش با شش، هفت سال پیش دارد از جایش برخواست.

_سلام همتا جان…
جوابی که اصلا انتظارش را نداشتم، از دهانش شنیده بودم. “همتا جان”ی که تا امروز یکبار هم از دهانش نشنیده بودم را به من گفته بود و دروغ بود اگر میخواستم نشان دهم اصلا متعجب نشدم.

ابروانم بی اختیار خودم بالا پرید و آن حس ترسی که فکر میکردم هر لحظه رو به طغیان میرود خیلی عجیب کمرنگ شد. شاید اثر ملایمت گفتاری او بود که برای اولین بار میدیدم. ملایمتی غریب با ذاتی که از او شناخت داشتم.

برخلاف تصورم قدمهایم به سمت آشپزخانه که صدای پچ زدنهای آرام مامان عطیه و مامان می آمد، کشیده نشد. راسخ تر ایستادم و گردنم همانطور که هاتف گفته بود راست شد.

نگاهم به همان سردی قبل و لبم به جای لبان او نیش خندی رویش شکل گرفت که از چشمش دور نماند.

_خوش اومدین پسر عمو…بفرمایید…

در همین اندازه حرف زدم و با بفرماییدی به جایش اشاره کردم. میخواستم به سمت آشپزخانه بروم. میخواستم از جوی که بین ما به وجود آمده بود فرار کنم.

در واقع میترسیدم حالا که خوب تا اینجا پیش رفتم، با بیشتر ماندن خراب شود. نگاه گرفتم و با همان حس استواری و محکم بودنی که درونم شکل گرفته بود به سمت آشپزخانه، راه کج کردم.

حس میکردم یک چیز این میان درست نیست برای همین، دلم میخواست دوباره به اتاقم برگردم و ساعت ها مشغول تحلیل شوم.

تحلیل اینجا آمدن یکباره ی سورن، تحلیل ماندنش برای نهار که بیشتر، دلم میگفت، بهانه ای برای دیدن من است و از آن مهمتر تحلیل رفتار نرمی که کرد.

اینقدری میشناختمش که بدانم آدم نرمی نیست. آدمی که به خودش بگوید برای تلافی پس زده شدنم از راه نرم بودن وارد شوم. برای همین جای سوال داشت برایم.

منتظر بودم بنشیند اما نه تنها ننشست، بلکه همانطور ایستاده، خیره تر از قبل نگاهم کرد. کم کم داشتم دچار اضطراب میشدم برای همین، کمی به قدمهایم بیشتر سرعت دادم که صدایش درجا خشکم کرد.

_بمون همتا…

قلبم ضرب گرفت. آرام گفته بود و این یعنی نمیخواست مامان عطیه و مامان از بیرون آمدن من اطلاعی پیدا کنند و با توجه به موقعیتی که آشپزخانه ی ما داشت مطمئن بودم که اصلا متوجه نشدند که بیرون آمدم.

احمقانه بود اما ترسیده بودم. یک ترس قدیمی و کهنه. با این حال خودم را نباختم و آهسته برگشتم. خدا، خدا میکردم که چشمانم ترس درونم را نشانش ندهند.

_چیزی شده؟…

دقیق تر نگاهم کرد. کتش را که از لحظه ی بیرون آمدنم، در دستش گرفته بود، روی دسته ی مبل گذاشت و با دو قدم آرام به سمتم آمد.
به هم ریختم. از درون رو به متلاشی شدن بودم اما سعی کردم بایستم.

_چیزی که نه…فقط…خب راستش میخواستم باهات صحبت کنم…فکر کنم خودتم متوجه شدی که اگر اومدم اینجا…دلیلم تویی…

مثل همیشه…رک و بی پرده…چکشی، میگفت و توقع داشت همه طبق حرفش پیش بروند. ترسیده بودم. حتی بیشتر از لحظه ای که قصد بیرون آمدن نداشتم. مطمئن بودم به خاطر من آمده اما اینکه اینقدر ضربتی وارد عمل شده بود مرا دستپاچه کرد.

_در مورد چی میخواید صحبت کنید پسر عمو؟…

از قصد با پسر عمو گفتن محدوده اش را برایش مشخص کردم. من باید یکبار برای همیشه از پس این ترس بر می آمدم. برخلاف پاهایی که مداوم حکم فرار کردن و دور شدن صادر میکرد عقلم استواری را پیشه کرده بود‌.

_خب، خب راستش…اینطوری که تو باهام حرف میزنی در واقع دهنمو میدوزه به هم…من یک ساعت بیشتر که اینجا نشستم تا بیای بیرون…خب…خب چجوری بگم…

سوپرایز دوم… سورن دستپاچه شده بود. باید باور میکردم این من و من کردن هایش را؟ جرات دوباره ای گرفتم. به سمتش چرخیدم ودرست رخ به رخش ایستادم. فصله ی بینمان نسبتا زیاد بود و من با یک قدم نیمه بلند، کوتاهترش کردم.

_من نمیدونم من و شما چه حرفی میتونیم با هم داشته باشیم که شما الان نمیدونی چجوری باید بگی!…بله متوجه شدم که اومدنتون اینجا به خاطر من بوده ولی نمیفهمم چرا باید به خاطر من بیاید اینجا؟…

به همان سرعتی که دستو پایش را گم کرده بود، خودش را جمع و جور کرد. درست همان رویی که من اگر کمی مکث میکردم در برابرش کم می آوردم.

_تورو میدونم با من حرفی نداری همتا…ولی من باهات حرف دارم…اینقدریم حرفام زیاده که اینجا جای گفتنش نباشه…

قدم پیش رفته ام را عقب رفتم. دلم میخواست مامان را بلند صدا بزنم اما مطمئنا میفهمید در حال گریختنم.

_من حرفی با شما ندارم…برامم مهم نیست که شما حرفی با من دارید یا ندارید…ببخشید…

سریع عقب گرد کردم تا به سمت آشپزخانه بروم اما هنوز نیم قدم هم پیش نرفته بودم که بازویم اسیر دستان قوی او شد. اینبار مطمئن بودم که او هم متوجه ی ترسیدنم شد. حتی جرات نمیکردم به سمتش برگردم.

همین لمس کوتاه برای برگشتن به دوران وحشتناک کودکی و نوجوانیم کافی بود. فقط توانستم تقلای ریزی کنم تا از حصار دستش بیرون بیایم. ولم نکرد و برعکس، محکم تر گفت:

_برگرد همتا…لطفا نگام کن…

خواهش کرده بود درست مثل لحظه ی اول اما چفت محکم دستش حکم دیگری داشت. نفسم بند شده بود. کاش مامان سر میرسید.

_از من نترس…خواهش میکنم…فقط بذار باهات صحبت کنم…مهمه… لطفا..

نفس گره خورده ام آماده ی تبدیل شدن به اشک بود. میخواستم جیغ بکشم و گریه کنم تا بازویم را ول کند. تقلای دیگری کردم که همزمان شد با پیچیدن صدای در ورود خانه در فضا.

بابا و هاتف آمده بودند. جرات به باد رفته و بغض پینه بسته در گلویم، خود به خود عقب گرد کرد و دوباره شجاع شدم. به سمتش چرخیدم و هرچه نفرت درونم داشتم نثار چشمانش کردم.

_دستتو بردار سورن…و بار آخرت باشه همچین جسارتی میکنی…

خودم هم نفهمیدم این همه شجاعتم چگونه فوران کرد. گویی تازه با حرفم به خودش آمده بود. چرا که سریع دسشت را عقب کشید و صاف ایستاد.
_بـ…ببخشید…منظوری نداشتم..

_نمیدونم واسه چی اینجایی برامم مهم نیست ولی دیگه نمیخوام ببینمت.

جدی شد. جدی تر از هر وقت دیگری. قدم به قدم، تا جایگاه قبلیش، عقب رفت و در همان حال که دوباره کتش را بر میداشت گفت:
_ولی من میخوام ببینمت…خیلی زودم میخوام ببینمت همتا…مثلا تو همین هفته…روزشم تو تعیین میکنی والا من مجبور میشم خودم بگم کی و کجا همو ببینیم…
گفت و سر جایش نشست. اما چشمان من گرد شده به مردی بود که درست مثل قبل منفور و زورگو بود. مردی که تازه شبیه همان سورن قبل شده بود. از خودم مطمئن بودم که هرگز تن به دیدنش نمیدهم. برای همین قبل از رسیدن بابا و هاتف به داخل خانه، سریع گفتم.

_این آرزو رو به گور میبری..

گفتم و بالاخره به سمت آشپزخانه رفتم. سر جمع صحبت من با او شاید یک ربع هم نشده بود اما من به شدت از درون تهی شده بودم و بیشترین حس بدم بر میگشت به اینکه چرا مامان یا مامان عطیه متوجه بیرون آمدنم نشده بودند تا او به خودش اجازه ی جلو آمدن ندهد. یعنی مادرم نگران نبود که با تنها گذاشتن او، ممکن است به خودش جسارت وارد شدن به اتاقم را دهد.

خوب که فکر میکردم طبیعی بود که مادرم متوجه نباشد. او که از ذات پلید سورن خبر نداشت. اینقدر درگیر همین چند جمله ی رد و بدل شده ی بینمان با سورن شده بودم که حتی نتوانستم مثل همیشه از حضور مامان عطیه لذت ببرم.
هرچند که بخشی از درونم به خاطر اصرار او به ماندن سورن برای نهار هم بود که درونم را سِر کرده بود. مطمئن بودم این دیدن و اصرار سورن حتی با آن پرخاش و جدیتی که سعی در نشان دادنش داشتم به همین جا و عقب نشینی ختم نمیشود. نگران بودم از واکنش هایی که میتوانست نشان دهد برای همین هم تمام مدتی که بابا و هاتف آمدند و تا لحظه ای که با حضور او نهار خوردیم، نتوانستم ذره ای هم فکردم را منحرف کنم.

اما به محض رفتنش، حرف جدید تازه به میان آمده در مورد تماس سرهنگ باصری با بابا و حرفهای ریز و درشتی که نثارش کرده بود، به خاطر شکایت از شروین، فکر جدیدی به افکار در هم و برهم درون سرم اضافه کرد.

به گفته ی بابا، در نهایت تعجب، شروین یک روز و یک شب کامل را در بازداشت گذرانده بود و این یعنی قوی تر از حاج باصری این وسط وجود دارد که از قضای روزگار کنار ما ایستاده بود.

حاج باصری به بابا زنگ زده و گفته بود که خیلی زود مقدمات طلاق را آماده میکند تا دیگر اوقات پسرش مکدر نشود. گفته بود که دیگر محال است اجازه دهد تا شروین به خاطر من و برای برگرداندن من تلاشی بکند و این رفتار شروین را یک تلاش برای برگرداندن زندگیش خوانده بود.

گفته بود که من لیاقت پسر رشید او و زندگی در میان خانواده ای به این سرشناسی نداشتم و او همین روزها بساط تمام شدنش را فراهم میکند. بساطی که من برای رسیدن به آن روزها تلاش کرده بودم و من باورم نمیشد که حضور یک رهگذر همه چیز را صدو هشتاد درجه عوض کرده باشد.

حاجی…همان حاجی معروفی که در دادگاه برای اولین بار و در پاساژ برای دومین بار، دیده بودم و او عنوان کرده بود که اتفاقی ما را دیده. همان حاجی معروفی که در این روزهای پر تلاطم من تبدیل به یک علامت سوال بزرگ شده بود.

او که بود که چنین اختیاری داشت؟…که بود و از کجا وارد روزهای پر دردسر من شده بود. اصلا هرکه بود چرا حجم به این بزرگی در میان افکار من، اشغال کرده بود؟

فکر حرفهای سورن و دردسر هایی که از این به بعد با او به هم میزدم یک طرف، فکر شروین انتقامهایی که به خاطر غرور خرد شده اش از من میگرفت، طرف دیگر اما بیشترین فکرم متعلق به حاجی معروف شده در خانواده ام بود.

مردی که تصویر نگاه نافذش یک لحظه ام از مقابل چشمانم دور نمیشد. مردی که هر رفتارش در سرم، خود به خود حک شده بود و همین موضوع باعث شد بی اراده به سمت تلفن بابا کشیده شوم و شماره ای که آنروز در پاساژ، بعد از رفتن حاج مهراد، از حامد خواسته بود در گوشیش ثبت کند را بردارم و درگوشی خودم ذخیره کنم.

دلیلش را نمیدانستم. فقط حسی درونم میخواست بیشتر از این مرد مرموزی که با یک حرکتش ورق زندگیم داشت به نفع من پیش میرفت، بدانم و اولین قدم دانستن، پیگیری او در صفحات مجازی بود. میخواستم ببینم در دنیای مجازی هم حضور دارد؟

حتی نفهمیدم کی شامم را کنارشان خوردم. مطمئنا اگر حرفهای بابا در مورد خانواده ی باصری نبود، من بعد از رفتن سورن به اتاقم پناه میبردم و ساعتها به حرفهای و حتی نوع نگاههای سورن فکر میکردم تا درونش یک موی باریک از گذشته ی تلخم بیرون بکشم اما امروز کلا روز سوپرایز های مختلف بود.

از لحظه ی آمدن بابا و هاتف تا آخر شب که کنارشان نشسته بودم به طرز عجیبی در خودم فرو رفته و مغموم شدم. حس بدی که از حرفهای سورن گرفته بودم قابل عنوان نبود، حتی به هاتفی که چندین بار اصرار کرد تا بگویم با بیرون آمدنم از اتاق چه اتفاقی افتاد؛ اما مهم تر از آن، حرفهای باصری و اثر گذاری آن مرد مرموز بر ماندن یک شبانه روز کامله شروین در بازداشتگاه بود.

به محض زدن زنگ خاموشی خانه به قدمهایم سرعت دادم و به اتاقم رفتم. بدون فوت وقت گوشیم را درآوردم و بدون آنکه خودم متوجه حالم شوم شروع به چک کردنش در یک به یکِ اپلیکیشن های مجازی کردم.

اپلیکیشنهایی که نشان از حضور فعالش داشت. فکر میکردم عکسی از خودش را در پروفایلهایش نبینم اما در نهایت تعجب با دیدن چهره اش در تمام صفحات مجازی بیشتر به فکر فرو رفتم.
نمیدانم چقدر گذشته بود و من تا کی مشغول بررسی عکسهایش بودم. فقط وقتی به خودم آمدم که صفحه ی واتس آپش آنلاین شد. بی دلیل هول زده شدم و خواستم بیرون بیایم که دستم بر روی کیبورد چرخید و کلمه ی” ن” تایپ و ارسال شد.
خشک شدم…خشک شدم از حرکتی که بی اراده انجام داده بودم و قطعا هیچ توجیحی برایش نداشتم. ” وای” آرامی از میان دهانم گریخت و عرق سردی با خوردن دو تیک آبی رنگه پایین پیام ارسال شده ام بر روی تنم نشست.
عملا گیر افتاده بودم. فقط توانستم گوشیم را مثل یک جسم نفوذی به دورترین نقطه ی اتاقم پرتاب کنم و مثل بچه ها در پناهگاه امنی که با پتویم ساخته بودم چمبره بزنم.
من چه کار کرده بودم؟

سوالات متداول

این رمان زیبا به قلم مژگان قاسمی یکی از بهترین نویسندگان رمان نوشته شده است.
این رمان به صورت غیر رایگان (خرید از اپلیکیشن) می باشد. لطفا توجه داشته باشید تمامی رمان های باغ استور با اجازه کامل نویسنده و به صورت قانونی و حلال قابل دانلود و یا خرید می باشد. لطفا از وب سایت های که اثر نویسنده ها را بدون مجوز قرار می دهند خرید و یا دانلود انجام ندهید.
4 2 رای ها
به متن بالا چه امتیازی میدی؟؟!
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
فهرست