مرجع دانلود رمان و داستان کوتاه

رمان گمشده در تو

نام ناشر:  باغ استور
سال انتشار : 1399
هشتگ ها :

#پایان_خوش #کلکلی

تعداد صفحات

1035

نوع فایل

اندروید و iOS
موضوع اصلی رمان گمشده در تو

سرگذشت دختری که خانواده‌اش به‌خاطر شغل پدرش کشته شده‌اند و حالا با تمام ترس‌هایش دنبال انتقام است.

هدف نویسنده از نوشتن رمان گمشده در تو

چون داستان براساس واقعیت بود و از نظرم جالب می‌ اومد، سعی کردم با یک سری تغییرات بنویسم و این جذابیت رو به مخاطب هم هدیه بدم.

پیام های رمان گمشده در تو

آگاه‌ سازی مردم از سختی شغل پلیس‌ های دایره جنایی و در خطر بودن خانواده آنها.

خلاصه رمان گمشده در تو

داستان درباره دختری است به اسم نیاز. دختری که وقتی ایام کودکی‌اش را سپری می‌کرده به خانه‌شان حمله می‌شود و پدر و مادرش را جلوی چشم‌هایش به قتل می‌رسانند. این دختر از آن به بعد توسط خانواده دوست پدرش بزرگ می‌شود و حالا تبدیل به پزشک ماهری شده که به‌خاطر پافشاری‌های دوست پدرش از انتقام دور مانده، اما وقتی یک شب به همراه یکی از همکارانش به یک میهمانی دعوت می‌شود، اتفاقاتی می‌افتد که پای او را وسطِ ماجرای چندسال پیش باز می‌کند و…

مقداری از متن رمان گمشده در تو

– واضح حرف بزن، چرا دستگیر شد؟
آراز با عصبانیت برگشت سمتم و گفت:
– به تو مربوط نیست، حالا هم این سوال هات رو تمومش کن فهمیدی؟
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آرامش خودم رو حفظ کنم:
– بخاطر یک قتل بود؟
با این حرفم آراز شکه شد، اما من بی توجه ادامه دادم:
– آتیش سوزی راه انداختید درسته؟
یک باره آراز زد رو ترمز و با چشم هایی به خون نشسته بهم خیره شد. اصلا خودم رو نباختم و قبل از اینکه اون حرفی بزنه، گفتم:
– آفرین، بهترین راه قتل رو انتخاب کردین، آتیش سوزی. نه جسدی می مونه نه خاکستری، اینطوری کسی هم نمیفهمه قاتل کی بوده و چیشده.
– چه مرگته دکتر؟ می خوایی با این حرف ها چی رو ثابت کنی؟
با نگاهی سرد بهش خیره شدم و زمزمه کردم:
– قتل خواهرم توسط تو…
و خیلی سریع، دستم رو جلو بردم و اسلحه اش رو از کمرش جدا کردم. خودم رو کمی عقب کشیدم و سرش رو نشونه گرفتم.
با بهت بهم خیره شد و گفت:
– چیکار میکنی؟ بذار زمین اون رو.
– راحت بود برات؟
و با فریاد ادامه دادم:
– دِ حرف بزن، برات راحت بود کشتن خواهرم؟؟
آراز با حرص از لابه لای دندون های به هم کلید شده اش غرید:
– من کسی رو نکشتم.
– خفه شو عوضی، این دروغ هات رو بذار واسه خودت. وقتی با مهندس حرف میزدی، صدات رو شنیدم.
بغضم رو به همراه آب دهنم قورت دادم و اضافه کردم:
– شنیدم که تو خواهرم رو کشتی، نیلا دادگر تو کشتیش عوضی.
– میگم من کسی رو نکشتم.
– خفههههه شو. انکار نکن، خودم شنیدم با غلام کشتینش. شنیدم نادر خان پدر و مادرم رو کشته.
آراز نفس عمیقی کشید و با استرسی که در چشم هاش موج میزد، گفت:
– ببین دکتر، من کسی رو نکشتم…
و دستش رو روی اسلحه گذاشت و خواست دستم رو بیاره پایین، اما با سماجت دستش رو کنار زدم و گفتم:
– می کشمت عوضی، تو خواهر من رو، خواهری که اینهمه سال آرزوی دیدنش به دلم مونده بود رو کشتی.
اشک هام با سماجت تمام، روی گونه هام سرازیر شد:
– فکر می کردم آدمی اما کثافت تر از تو، تو زندگیم ندیدم.
– ببین الان همه چی رو برات میگم باشه؟ ولی اول این رو بده به من….
و سعی کرد اسلحه رو از دستم بگیره اما من مقاومت کردم و خواستم دستم رو از زیر دستش بیرون بکشم که یهو صدای شلیک گلوله در فضای ماشین پیچید.
اسلحه از دستم افتاد. با ترس دستم رو روی گوش هام گذاشتم و پلک هام رو بستم. بعد از چند ثانیه با شنیدن صدای آخ یواشی، چشم هام رو باز کردم.
پیراهن آراز غرق به خون شده بود. با دست های لرزون، دهنم رو پنهان کردم که جیغ نزنم. آراز نای حرف زدن نداشت و چهره اش از درد مچاله شده بود، اما با این حال شمرده شمرده گفت:
– بذار برات توضیح بدم تو داری اشتباه میکنی.
با تمام نفرتی که نسبت بهش داشتم، بهش زل زدم و گفتم:
– اتفاقا درست فکر می کنم. کاش می خورد وسط مغزت.
دستم رو روی دستگیره در گذاشتم و خواستم پیاده بشم اما به یک باره فکرهایی به سرم هجوم آورد که مانع رفتنم شد. آخه من خیر سرم دکتر بودم، چطور می تونستم نسبت به یک آدم زنده که داشت جلوی چشم هام جون میداد بی تفاوت باشم؟
با حرص سرم رو تکون دادم تا این افکار از بین بره. چی میگی با خودت نیاز؟ اون عوضی خواهرت رو کشته اونوقت می خوایی نجاتش بدی؟ بذار بمیره.
و بدون لحظه ای درنگ، دستگیره در رو فشار دادم. از ماشین پیاده شدم و شروع به دویدن کردم. فقط می خواستم دور بشم و اونجا نباشم. اون خواهرم رو کشته بود پس حقش بود که بمیره.
اما نیاز، عمو رستم تو رو اینطوری بزرگ کرده؟ تو که اینقدر سنگدل نبودی. باید اون رو بسپاری دست قانون، اینطوری تو هم با اون یارو که قاتله هیچ فرقی نمیکنی. سرجام ایستادم، به ماشین خیره شدم. نه نیاز نباید برگردی بذار بمیره. در حالی که سعی داشتم افکار مزاحمم رو کنار بزنم، به خودم تشر زدم:
– من نمی خوام قاتل باشم.

نام شخصیت های مهم و ویژگی های آنها در رمان گمشده در تو

آراز، فردی مغرور، سرد و اغلب بی‌حوصله.
نیاز، زنی باهوش اما گاها دست و پا چلفتی که باعث خراب شدن کارهای آراز می‌شود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید