مرجع دانلود رمان و داستان کوتاه

رمان کالبد شیطان

نام ناشر:  باغ استور
سال انتشار : 1400
هشتگ ها :

#هیجانی #راز_آلود #پایان_خوش #مافیایی

تعداد صفحات

نوع فایل

اندروید و iOS
موضوع اصلی رمان کالبد شیطان

موضوع راجب زندگیِ دختر دوم پسر خان یک روستا توی شمال ایران هست، الین صوفی بعد سه سال به زادگاهش برمیگرده و برخلاف بدبینی‌های ذهنش ترجیح میده چند ماهی رو بمونه اما زیاد طول نمیکشه که متوجه‌ میشه شخص اول گذشته‌اش همزمان با اون به روستا برگشته و این شروع یک جنگ نابرابرانه‌ست‌.

هدف نویسنده از نوشتن رمان کالبد شیطان

آشنایی با یک نوع بیماری روانی.

پیام های رمان کالبد شیطان

آگاه سازی مردم از بیماری آزارگری جنسی یا سادیسم.

خلاصه رمان کالبد شیطان

الین صوفی پس از اخراجش از دانشگاه تصمیم میگیرد با گذشت سه سال با تمام نفرتی که در دلش دارد به زادگاهش باز گردد و با خودش در حال جنگ است تا افرادی که گذشته‌‌اش را سیاه کردند ببخشد، اما با برگشتنش متوجه‌‌ی رازهای‌ پنهانی خانواده‌اش میشود.
در این بین سهند دارابی پس از کشته شدن دلخراش دخترش به ایران بازمیگردد‌ و سر میز معامله‌ای ناعادلانه با پدر الین می‌نشیند و از او می‌خواهد در مقابل پرداخت نکردن بدهی‌اش با دختر بزرگش، آیلار ازدواج کند و این درست در زمانی اتفاق می‌افتد که با دیدن الین دلش هوای گذشته‌ی تیره‌ و تارشان را‌ می‌کند…

مقدمه رمان کالبد شیطان

داستانمون‌ از کجا شروع شد؟ دقیقا از کدوم نقطه؟
سرنوشت ما که سیاه بود چیشد تیره‌تر شد؟
خون‌ کدوم یکی از آدم‌هایی که تنش رو زیر پوتین‌های قدرتمون‌ له کردیم، دامنمون‌ رو لکه‌دار کرد؟
اونی که تحقیر و سرزنش میشد کجاست؟ تویی که نور چشم‌ همه بودی کجا ایستادی؟
سر این قدرت و ثروت کیا‌ رو از دست دادی؟
خانواده‌اتو؟
همسرتو؟
دخترتو؟
خودتو؟
این قصه‌ام مثل بقیه‌ی قصه ها رنگی رنگیه…
اما نه سیاه و سفید، نه آبی و صورتی
قرمز… مثل خون!
سیاه… مثل سرنوشتم!
اشتباه نکن، اینجا حای فرشته‌ها هم گناهکارند‌.
اینجا… همه‌ی فرشته ها شیطانند.

مقداری از متن رمان کالبد شیطان

چشم‌هام‌ میخ‌ دو مرد داخل ماشین بود، کلید رو از جیب کاپشن بیرون کشیدم و کلاهم‌ رو روی سرم مرتب کردم.
تن خمیده‌ام‌ رو صاف کردم و پشت به اون‌ها، به درخت تنومند تکیه دادم.
سرم سنگین بود و پلک‌هام به هم کشیده می‌شدند، بینیِ کیب‌ شده‌ام تیر می‌کشید و لرز بدنم طبیعی نبود.
سیگاری بیرون کشیدم و به محض پخش شدن صدای تق فندک، گوشی توی جیبم لرزید.
سیگار رو روشن کردم و گوشی رو کنار گوشم قرار دادم و گفت: اون موبایل لعنتیت برای اینه که یکی مثل من از توی احمق خبر داشته باشه!
لبخندی زدم و گفتم: وقتی خبر داری چه گلی به سرم میزنی؟
– با من بحث نکن.
– به من دستور نده.
نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد، از لای دندون‌های کلید شده‌اش گفت: باشه… باشه! کجایی صوفی؟
پک زدم و گفتم: پشت درخت.
وای بلندی عربده کشید و با حرص توپید.
– از جوابای‌ کوتاهت متنفرم! پشت درخت داری چه غلطی می‌کنی؟
خنده‌ام رو قورت دادم و گفتم: دارن‌ زاق سیاهمو‌ چوب میزنن.
– می‌تونی چهره‌اشونو‌ ببینی؟ بهم بگو چند نفرند حداقل… اون داداش پفیوزت‌ نیست؟
سیگار رو از میون‌ لب‌هام‌ بیرون کشیدم، سیخ ایستادم و جدی گفتم: وظیفه‌ی داداش پفیوزمه؟ نه! وظیفه‌ی توی حرومیه‌ که امنیت منو‌ تامین کنی احمق! من برای تو دارم میرم تو دهن شیر.
صدای پوزخندش روی روانم‌ خط عمیقی کشید، پک آخر رو زدم و سیگار رو روی زمین انداختم و با نوک کفش له کردم.
یقه‌های کاپشن رو به هم نزدیک کردم‌ و
در جوابِ الو الو گفتن‌هاش‌ تنها تماس رو قطع کردم و گوشی رو توی جیب شلوارم سروندم.
گلوم‌ خس‌خس می‌کرد، از چشم‌هام آتیش بیرون میزد.
از پشت درخت بیرون اومدم، گام‌های آرومم‌ رو سمت درِ قدیمی برداشتم و بی اینکه نگاهم رو از جلو بردارم به راهم ادامه دادم.
صدای باز شدن در ماشین سکوت نصفه شب رو به هم زد، دست‌هام رو توی هم گره زدم‌ و از جیب مخفی‌ چاقوی‌ ضامن‌دار رو بیرون کشیدم و بدنه‌ی سردش‌ رو توی مشتم‌ گرم کردم.
من نیومده بودم که بترسم‌.
نیومده بودم که پشت درختِ پیر و فرطوتِ کوچه قایم بشم و از یه حرومی‌تر از خودش کمک بخوام.
نیومده بودم که توی تاریکیِ خیابون فرار کنم و نزارم‌ چشم‌هام‌ دوباره به اون آبی‌هایی‌ که وقتی خشمگین بود شبیه اقیانوس تاریک و طوفانی میشد، وقتی می‌خندید شبیه دریای صبح میشد و رگه‌های خورشیدیش‌ آدم رو مسخ میکرد، بیفته.
دو قدم مونده بود به درِ سفید و رنگ و رو رفته.
بوی تلخ چوبِ سوخته و سیگارهای برگش‌ زودتر از خودش بهم رسید.
دستش که روی شونه‌ام‌ نشست دکمه‌‌ی چاقو‌ رو فشردم و توی صدم ثانیه روی پاشنه‌ی پا چرخیدم‌، دست آزادم دور گلوش‌ حلقه شد و با ضربه‌ای به عقب فرستادمش.
تنش‌ رو به دیوار کوبیدم و چاقو رو روی گردنش، درست روی شاهرگش فشردم‌ و اهمیتی به سرخیِ خون بیرون زده ندادم.
چشم‌های‌ خسته‌ام روی نگاهش ثابت شد و دیدنش آخرین چیزی بود که توی دنیا میخواستم.

نام شخصیت های مهم و ویژگی های آنها در رمان کالبد شیطان

الین صوفی، سهند دارابی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید