ارتباط با ما
موضوع اصلی رمان وصل به زنجیر تو

سختی های زندگی با افراد مشهور

هدف نویسنده از نوشتن رمان وصل به زنجیر تو

مشکلات زندگی با افراد مشهور و ضربه هایی که انتقام جویی به زندگی افراد وارد میکند.

خلاصه رمان وصل به زنجیر تو

زندگی ساده و آرام آسا با مرگ ناگهانی پدرش دچار مشکلاتی می شود، از طرفی ورود به پروژه ای سینمایی باعث آشنایی او با مهراد فهیم می شود که همین آشنایی منجر به اتفاقاتی غیرمنتظره خواهد شد و زندگی آرام او را دستخوش تغیراتی خواهد کرد.

مقداری از متن رمان وصل به زنجیر تو

سرم رو بالا گرفتم و نگاهش کردم. مسیر نگاهش رو دنبال کردم که به گلفروشی رسیدم. دستم رو میون دستاش گرفت و به طرف گلفروشی هدایتم کرد. در کنار هم وارد مغازه شدیم که کفش هام رو روی پادری کشیدم.
صاحب مغازه که مرد میانسالی بود نگاهش رو از تلوزیون کوچک گرفت. نگاهی به ما و نگاهی به ساعت دیواری انداخت. میتونستم حدس بزنم با خودش فکر میکرد که این دیوونه ها وقت شب اینجا چی میخوان.
حدسم رو آهسته کنار گوش مهراد زمزمه کردم که خندید. مرد سری تکون داد که هردو با هم خندیدم. مهراد به طرف میزش رفت و بعد از احوال‌پرسی گفت‌:
_حاجی لطف کن یه دسته گل مخصوص آماده کن… آخه من شنیدم گلفروش ها هم مثل دکترها میمونن… خوب میدونن چه نسخه ای بپیچن که عاشق بله رو بگیره.
بعد از تموم شدن حرفش به من که دورتر ایستاده بودم نگاه کرد و ادامه داد:
_میدونم گلی به قشنگی عشق من ندارید نه شما هیچ گلفروشی نداره ولی یه دسته گلی آماده کنید که آبروی من رو بخره.
خجالت زده با گفتن بیرون منتظرتم از مغازه خارج شدم و به دیوار تکیه دادم. سایه بون بالای مغازه باعث میشد از بارونی که شدت گرفته بود در امان باشم. دست هام رو به هم چسبوندم و به دهانم نزدیک کردم.
لبخندی از تعاریف مهراد روی لبم نقش بست. حضورش خیلی بهتر از چیزی بود که فکرش رو میکردم. انگار اومده بود که دلیل حال خوب من باشه. چی بهتر از عشق وجود داشت؟ یه احساس شیرین مثل عطر همراه با نگرانی که هرآن می‌ترسی از زندگیت بپره.
دسته گل رز های سفید جلوی صورتم قرار گرفت که نگاهم رو بالا کشیدم. دسته گل رو از مهراد گرفتم و رز ها رو بویبدم. نفسم رو بیرون فرستادم و نگاهش کردم.
_یه شاخه گل هم کافی بود.
دستاش رو به طرفم آورد و در حالی که کلاه بارونیم روی سرم میذاشت گفت:
_نسخه ای بود که گلفروش پیچید… میدونی چی بهم گفت؟
سرم رو تکون دادم که دست آزادم رو در دست گرفت.
_گفت تا همیشه‌ همینجوری دیوونه بمونید.
خندیدم و نگاهم روی موهای خیسش که به پیشونیش چسبیده بود ثابت موند که دستم رو کشید و از زیر سایه بون بیرونم کشید. زیر بارون شروع به دویدن کردیم. کودکانه میخندیدیم و طول و عرض خیابون رو طی میکردیم.

نام شخصیت های مهم و ویژگی های آنها در رمان وصل به زنجیر تو

آسا آرام مستقل به دنبال رسیدن به اهداف
مهراد مشهور منظم حامی عاشق مهربان
چاوش متعصب خودخواه

0 0 رای ها
به متن بالا چه امتیازی میدی؟؟!
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها