ارتباط با ما

رمان وسوسه های آتش و یخ

سال انتشار : 1401
هشتگ ها :

#پایان_خوش #بی_اعتمادی

موضوع اصلی رمان وسوسه های آتش و یخ

انتقام از گذشته

هدف نویسنده از نوشتن رمان وسوسه های آتش و یخ

ایجاد سرگرمی

پیام های رمان وسوسه های آتش و یخ

هرگز نمی تونیم دوست داشتنهامون رو دفن کنیم و تنفر و کینه مطلق وجود نداره.

خلاصه رمان وسوسه های آتش و یخ

گاهی اوقات مجبوری به سن خودت نگاه نکنی وزودتر از سنت بزرگ بشی. می‌بینی کسایی که بهشون اعتماد داری چطور از اعتمادت سواستفاده می‌کنند… می‌بینی چطور میخوان تو رو زیر پا له کنن. اونجاست که دیده‌هات کینه می‌شن و حس انتقام از تمام چیزهایی که کودکی ونوجوانیت وازت گرفته تو قلبت ریشه میکنن. حال که حس می‌کنی بزرگ شدی، تو می‌مونی و یه حس نفرت وکینه… ولی دنیا نشون داد که عشق قویترین ریشه‌هاست ومیتونه جلوت قد علم کنه.

مقداری از متن رمان وسوسه های آتش و یخ

آلاچیق تقریبا یک اتاق سربسته ای بود، وارد آلاچیق شدم و بهار را سر در گوشی‌اش دیدم… با دیدنم اصلاً سرش را بالا نیاورد وبه عمد مرا نادیده می‌گرفت، همچنان که خودش را در گوشی‌اش غرق کرده بود به طرفش رفتم و گوشی را از دستش قاپیدم.
تا بخواهد اعتراض کند، گوشی را خاموش کردم و گفتم:
-با من وقتی هستی با گوشی مشغول نشو.
با حرفم ساکت شد و بعد توجه‌اش را به نمای بیرون داد. انتظار داشتم بعد از اتفاقی که با بهادر گذرانده بود برایم شرح ماوقع موضوع را بگوید… اصلا امروز آورده بودمش تا بگوید چه شده وچه اتفاقی افتاده ولی او ساکت شده بود.
پس بهتر بود من نقشه‌ام را اجرا می کردم… نزدیک تر شدم به اندازه شاید چهار انگشت فاصله بین ما بود، با نزدیکی من واکنشی نشان نداد…
نه! انگار زیادی معتمد بودم .
دست به طرف صورتش بودم و گفتم:
-به چی نگاه می‌کنی، با این عینک که بیرون رو تاریک می‌بینی…و با یک حرکت عینک را از چشمش برداشتم.
تا عینک را برداشتم چشمم به سیاهی گوشه چشمش و گونه‌اش افتاد… صورتش را در دستم گرفتم وبه طرف خودم برگرداندم …نمیخواست به چشمانم‌ نگاه کند وسرش را پایین انداخته بود…با دقت نگاه کردم:
– کار بهادرِ؟
با چشمانی که از اشک خیس شده بود سرش را به تایید تکان داد.
عصبی از صحنه‌ای که دیده بودم گفتم:
– پسره بی شعور کتکت زده! بابت چی… چیزی که هنوزپرس وجو نکرده
جای دیگر هم کبوده؟
-مهم نیست.
با خشم گفتم:
– جواب منو بده!
باز سرش را به تایید تکان داد.
– یعنی کجا؟
قسمت هایی از زیر گردن و بازو و پایش را اشاره کرد با عصبانیت همراه با تعجب گفتم:
– با چی به تو اینجور حمله کرد؟
قطره‌ای اشک از گونه‌اش چکید:
– با کمربند.
زیر لب زمزمه کردم:
– آشغال، خیلی وحشی هستی بهادر… هنوز هم وحشی هستی‌.
با حرفم واکنشی نشان نداد…
دست به طرف دکمه مانتو‌اش بردم…
من باید آن کبودی‌ها را می‌دیدم…
دیگر در من حس شهوت نبود…
من قصد آشنایی دستانم را به او دیگر نداشتم… من زخم تنش را میخواستم به خاطر بسپارم…
که تاوان دیدار با من رد کمربندی بود در تن و بدن پرنسسی که باید انتقامم را میگرفتم…
فقط من حق زخم زدن داشتم نه کس دیگری… دکمه‌هایش را دانه دانه باز کردم… دستش را روی دستم گذاشت:
-نه! ارسلان نکن!
دستش را گرفتم و از دستم دور کردم… نگاهم کرد:
– نکن ارسلان… خجالت میکشم
من هم به او نگاه کردم:
– ساکت باش… باید ببینم با پرنسسم چیکار کرده.
– چیزی نیست، خوب میشه.
– دردش آره، ولی ردش نه.
با حرفم ساکت شد…
به دستان من نگاه می کرد…
زیر مانتو‌اش بلیز جلودکمه داری پوشیده بود…
بعد از اینکه مانتواش را کمی کنار دادم دو دکمه بالای بلیز را باز کردم…کبودی بالای سینه اش نمایان شد.
کمی بند سوتین ش را کنار کشیدم، دیدم کبودی که از سینه هایش به طرف زیر بغلش ادامه دارد.
آستین مانتو‌اش را از دستش در آوردم.
-یکی می‌بینه
– کسی نمی‌بینه، این شیشه ها از بیرون دید نداره… تازه این وقت روز کسی وسط هفته اینجا نمیاد.

نام شخصیت های مهم و ویژگی های آنها در رمان وسوسه های آتش و یخ

ارسلانی که با قلب سفید نمی تونست سیاه باشه و بهاری که ساده وعاشق بود.

0 0 رای ها
به متن بالا چه امتیازی میدی؟؟!
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها