مرجع دانلود رمان و داستان کوتاه

رمان نقاب شیطان

نام ناشر:  باغ استور
سال انتشار : 1400
هشتگ ها :

#پایان_خوش #رازآلود #مثبت_15

تعداد صفحات

2544

نوع فایل

اندروید و iOS
موضوع اصلی رمان نقاب شیطان

سرگذشت مردی معروف به کابوس که زندگی اون رو تبدیل به یه شیطان کرده و قاتل آدم های گناهکاره!
این دنیا کثیفه و کسایی که کثیف‌ترش می‌کنن، مستحق مرگ هستن!
یکی باید این کار رو برای دنیا انجام بده؛ پس چرا من انجامش ندم؟!

هدف نویسنده از نوشتن رمان نقاب شیطان

درواقع هدف اصلیم این بود، رمانی بنویسم که ذهن رو به چالش بکشه.
یعنی توی دید اول هرکسی خلاصه رو بخونه میگه رمان کلیشه هست؛ اما من هدفم این بود رمانی بنویسم که تو اوج کلیشه بی تکرار باشه و هیچ وقت از ذهن مخاطبینم پاک نشه. نشون بدم همه شیطان نیستن و برعکس همه فرشته هم نیستن. البته که موفق هم شدم و نقاب شیطان به محبوب ترین رمان من تبدیل شد.

پیام های رمان نقاب شیطان

پیامی که دوست داشتم از طریق رمانم به مخاطبینم بدم این بود که همیشه درون آدم هارو نگاه کنیم، نه ظاهرشون!
گاهی آدم هایی که به چشمان ما گناهکار هستن، می‌تونن فرشته نجاتمون باشن.

خلاصه رمان نقاب شیطان

شاهد قتل مردی شدم که یک شیطان واقعی بود و زندگیم رو از آن خودش کرد…همه ی زندگیم پر شد از عذاب و من داشتم تاوان یک دیدار ناخواسته رو میدادم!
اون مرد همه چیزم رو به نام خودش زد و آخرین تیرش بچه ای بود که توی شکمم به پرورش افتاد. من با کشتن اون بچه، دوست داشتن شیطانی رو از دست دادم که فکر میکردم مایه عذابمه؛ اما…

مقدمه رمان نقاب شیطان

اتاق نیمه تاریک بود و تنها روشنایی، باریکه نوری بود که بر اثر مهتاب به اطراف ساطع می‌شد.
صدای قدم هایش روی پارکت، برایم حکم مرگ را داشت.
با آرامش تمام، در اتاق را قفل کرد و کلید را برداشت!
آب دهانم را پر سر و صدا قورت دادم.
قصد داشت با این کارها و آرامش کذایی اش من را بترساند؟
من همین حالا هم تا سر حد مرگ ترسیده بودم و چیزی نمانده بود تا سنگ کوب کنم!
صدای دورگه شده اش سکوت اتاق را شکست.
این صدا… همان صدا بود!
همان صدایی که مهمان هرشب کابوس هایم بود.
همان صدایی که آن شب شنیدم…
صدای همان جلاد بی رحم!
کابوس…
– ترسیدی آهوی گریز پا؟
خودم را به عقب کشیدم.
دهانم برای گفتن کلامی باز نشد، انگار قفل شده بود!
– حق داری…
اما ترس کمه؛ باید وحشت کنی!
دستم را مشت کردم.
– ازت متنفرم پس فطرت… کاش هیچ وقت… هیچ وقت نمی‌دیدمت…
صدای قهقه بلندش، بی شباهت به ناقوس مرگ نبود.
– آزادی کوتاه مدتت باعث شده زبونت تند و تیز بشه!
دکمه های پیرهنش را آهسته باز کرد و به سمتم آمد.
به قفسه سینه لختش خیره شدم…
به شکم شش تکه و خط v مانندش…
بغض مثل یک غده سرطانی بزرگ به گلویم هجوم آورد.
می‌ترسیدم…خیلی زیاد…
رو زانوهایش خم شد و سرش را کنار گوشم نگه داشت.
با لحنی ترسناک زمزمه کرد:
– به عمارت شیطان خوش اومدی آهوی گریز پا!

مقداری از متن رمان نقاب شیطان

-میخوای حرف بزنی یا نه؟ تو اون قبرستون چه غلطی میکردی آهو؟
واسه چی فرار کردی از خونه؟ اصلا چطوری؟! من شش دنگ حواسم به اون خراب شده بود…
نیشخندی کنج لبم نشست، برگشتم سمتش و به صورتش خیره شدم.
تو دلم زمزمه کردم:
” شروع کن آهو، شروع کن و نقشه ات رو به خوبی تموم کن. یک، دو، سه…
نگاهم رو قفل آبی خروشانش کردم و با جدیت گفتم:
– به نظرت سوالت احمقانه نیست؟ زن یه قاتل اجاره ای باشی و نتونی یواشکی غیبت بزنه؟ من دست پرورده خودتم تکین. بعدشم مگه خودت نگفتی برای آرزوهات و هدف هات بجنگ؟ خب جنگیدم دیگه؛ برای هدفم جنگیدم.
سرم رو بردم جلوتر و فاصله رو کم کردم.
– اون قبرستونی که میگی رفتم و این بچه ای که تو شکمم بود و هرروز داشت از خونم تغذیه می‌کرد رو سقط کردم.
دیگه تموم شد موش و گربه بازی تکین، بعد این بچه ای وجود نداره که بخوای باهاش من رو پایبند خودت کنی.
دستش شل شد و مات و مبهوت نگاهم کرد. انگاری هضم حرفی که شنیده بود براش خیلی سخت بود.
شوکه گفت:
– چی… چی گفتی؟!
با صدای بلند خندیدم و انگار من هم با کاري که قرار بود چند دقیقه بعد انجام بدم؛ به یه دیوونه تمام به عیار تبدیل شده بودم.
– چی شد؟ رویاهات خراب شد آقایی؟!
تو چی فکر کردی؟ فکر کردی من اون بچه رو نگه میدارم؟! نچ… اشتباه فکر کردی.
چشم هاش رو بست و محکم روی هم فشرد.
– تو… تو چیکار کردی آهو… چیکار کردی؟!
چند قدم رفتم عقب و ازش فاصله گرفتم.
– کارت رو با کار تلافی کردم تکین، تو مادر من رو ازم گرفتی؛ منم در عوض جون بچه ات رو گرفتم. الان چرا ناراحتی؟
با صدای بلندی خندیدم، وسط خنده یهو گریه ام گرفت و اشک هام قطره قطره از چشمم چکید، رفتارام به قدری عجیب بود که حتی دیگه خودم رو هم نمی‌تونستم بشناسم و انگار تبدیل به یه آدم دیگه شده بودم. آدمی که انتقام جلوی چشماش رو کور کرده بود و هیچ چیزی رو نمیدید؛ حتی بچه خودش…
هر ثانیه نگاه آخر مامان جلوی چشمام زنده میشد و آتیش انتقام من رو شعله ور تر می‌کرد.
به صورتش خیره شدم؛ رگ های گردنش برآمده شده بود و از فشار به حدی قرمز بود که تبدیل به لبو شده بود. چند قدم رفتم جلو و انگشت اشاره ام رو نوازش وار به صورتش کشیدم.
-چی شد؟ چرا ناراحتی؟
مگه خودت نگفتی بزرگ شدی و دیگه هیچی نمیتونه از پا بندازتت؟ مگه نگفتی باید با نبودن های زندگیمون کنار بیایم؟ خب تو هم الان کنار بیا دیگه…با نبود بچه ات کنار بیا!
نگاه خشمگینش رو به صورتم دوخت؛ کاسه چشماش تبدیل شده بود به دریایی از خون و به قدری عصبی بود که هرآن ممکن بود یه اسلحه بذاره رو سرم و بکشتم.
– تو کی…کی انقدر پس فطرت شدی آهو؟ کی انقدر کثیف شدی که واسه تلافی از من؛ جون بچه خودت رو بگیری؟!
یه قدم رفتم عقب و با مکث گفتم:
– من این نبودم تکین، تو من رو به این آدم کثیف تبدیل کردی. تو باعث شدی من تنها امید زندگیم رو از دست بدم.
اشک هام قطره قطره چکید.
– من زمانی پس فطرت شدم که واسه جون عزیز ترین آدم زندگیم، تنم رو به شیطان فروختم؛ اما همون شیطان جون همون آدم رو گرفت و باعث شد من سیاه پوش بشم.
با حرص دستم رو کشیدم به صورتم و اشک هام رو پاک کردم؛ به خاطر پریدنم از بالای بلندی و این حجم از استرسی که داشتم؛ تیر کشیدن های زیر دلم بیشتر و بیشتر شده بود و من باید تمام تلاشم رو میکردم برای تموم کردن این بازی.
نزدیکش شدم و با لحن حرص درآوری گفتم:
– بدون این که حتی ذره ای پشیمون بشم بچه ات رو کشتم تکین، کشتمش.
همونطوری که تو راحت جون آدم هارو گرفتی، منم راحت جون بچه ات رو گرفتم. با همین دستام بچه ات رو کشتم.
صدای فریاد بلندش تو گوشم پیچید و من به حرفام ادامه دادم.
در حدی ادامه دادم و روی مغزش راه رفتم که عصبی شد و کنترلش رو از دست داد؛ یورش آورد سمتم و مشت محکمش رو تو شکمم فرود آورد. نه یک بار، بلکه سه بار…
شدت ضربه اش به حدی زیاد بود که شکمم تیر شدیدی کشید و حس کردم چیزی تو دلم خالی شد. دهنم بوی خون گرفت. با درد چشم هام رو بستم؛ حس گرمی خونی که بین پام به جریان افتاده بود باعث شد لبخند پر دردی بزنم.
بالاخره به هدفم رسیده بودم، کاری کرده بودم که خودش بچه خودش رو بکشه؛ اما نمی‌دونستم چرا خوشحال نبودم.
نمی‌فهمیدم چرا قلبم به سوزش افتاده بود و قفسه سینه ام سنگین بود.

***

خواستم جوابش رو بدم اما نتونستم، گلوم خشک شده بود و لب هام داشت می‌سوخت.
دستش رو گذاشت روی پیشونیم، نمی‌دونم حالم چه وضعی بود که ترسیده و پریشون نگاهم کرد.
– آهو داری تو تب می‌سوزی‌؛ اینطوری پیش بره تشنج می‌کنی…
با گفتن این حرف خم شد روم، پتورو کشید کنار و شروع کرد به در آوردن لباس هام. دستم رو گذاشتم روی دستش و خواستم مخالفت کنم، اما بی جون تر از این حرفا بودم.
دستاش رو گذاشت زیر زانوم و پشت کمرم، با یه حرکت بلندم کرد و از اتاق خارج شد.
چشم هام رو بستم، صدای باز شدن یه در اومد و بعد اون صدای باز شدن شیر آب…
باز کردن چشم هام همانا شد و پاشیده شدن حجم زیادی آب سرد رو همانا.
جیغ بلندی کشیدم و بازوش رو چنگ زدم، صدای جیغم به قدری بلند بود که تو حموم اکو شد و باعث شد گوشم زنگ بزنه.
محکم بغلم کرد و چونه اش رو روی سرم قرار داد.
– طاقت بیار دوست داشتنی، باید تبت بیاد پایین‌؛ این تنها راهیه که دارم…
ناخون هام رو تو بازوش فشردم و چشم هام رو بستم، دندون هام با شدت بهم می‌خورد و چیلیک چیلیک صدا می‌داد.
صداش تو گوشم پیچید:
– دفعه پیش رو یادته؟! دفعه پیش هم همین حال رو داشتی و فقط یه فرق داشت…اون موقع مست بودی و الان مريض…
اون شب هم همینطوری تو بغلم داشتی می‌لرزیدی دوست داشتنی، درست مثل یه گنجشک بی پناه!
چشم هام رو باز کردم و از لای نگاه تار و بی حالم نگاهش کردم، داشت سعی می‌کرد با حرفاش فکرم رو مشغول کنه و موفق هم شده بود.
– حتما… حتما باید… به این روز می‌افتادم… تا… تا دوباره بهم بگی… دوست داشتنی؟!
چشمه اشکم جوشید، قطره قطره از چشم هام چکید و با آب ترکیب شد.
سعی کردم تیکه تیکه حرف نزنم، اما از شدت برخورد دندون هام نمی‌تونستم.
آب رو داغ کرد و همونطوری که بغلش بودم نشست زمین.
سفت تو آغوشش گرفتتم و سرم رو تو قفسه سینه اش فشرد.
با برخورد آب داغ به بدنم لرزش چونه ام از بین رفت…
خودم رو بیشتر تو آغوشش جمع کردم و الان قشنگ فهمیده بودم که چقدر دلتنگ حمایت های ریز و درشتش و دوست داشتنی گفتن هاش بودم…
آب دهنم رو پر سر و صدا قورت دادم.
– تو… تو خودت رو کردی پشت و پناه من تکین، خودت رو کردی تکیه گاه یه دختری که همیشه سعی می‌کرد سر پا بمونه و جز خودش و خدای بالاسرش به هیچکس تکیه نکنه…
با تمام کارهایی که کردی اما تو بازم برام اون شیطانی بودی که من رو به خودش مبتلا کرد…
نتونستم تحمل کنم و به هق هق افتادم، دلم به اندازه بزرگی خدا گرفته بود و فقط دوست داشتم حرف بزنم…
تمام ناگفته های قلبم رو بریزم بیرون و سبک شم.
– شنیدی میگن طرف به درد بی درمون دچار شده؟! تو درد بی درمون منی تکین…بودنت عذابم میده، نبودنت داغونم می‌کنه…
تو بگو چیکار کنم؟ چیکار کنم تا از این طناب قطوری که دور گردنم بسته شده خلاص شم؟ چیکار کنم تا بتونم نفس بکشم؟
حلقه دستاش دورم تنگ تر شد.
– اون طنابی که داری ازش حرف میزنی، یه سرش هم چرخیده دور گردن من و داره خفه م می‌کنه…
چند ثانیه طولانی سکوت کرد و با لحن خاصی گفت:
– شده یک نفر رو با تمام وجود بخوای…
برای داشتنش خودت رو به در دیوار بزنی و بعد همون یک نفر تیشه بزنه به ریشه ات؟!
با دستاش صورتم رو قاب گرفت و عمیق و طولانی به چشمام خیره شد.
– شده چشمای یه آدم بشه کارمات و نگاهش بشه دنیات؟!
خواستم جوابش رو بدم که به یک باره دستاش رو کشید عقب و پلک هاش رو بست.
– اگر بچه مون رو نمی‌کشتی شاید… شاید همه چی جور دیگه ای میشد، اما تو یه تیکه از وجود من رو از بین بردی آهو…
من دارم تو آتش میسوزم، از این که کنارمی… نه می‌تونم ازت بگذرم و نه می‌تونم لمست کنم… این من رو آتیش میزنه آهو!
از لای چشم های تارم نگاهش کردم، تو همون حال چشم بسته سرش رو تکیه داد به دیوار پشت سرش.
صدای گرفته اش با مکث تو گوشم پیچید:
– تو این شیطان رو به سجده خودت در آوردی آهوی گریز پا، شدی برام اون فرشته ای که با بال های سفیدش سیاهی رو پاک می‌کنه. شدی مکمل من، اون نیمه که وجودم رو تکمیل می‌کرد…تو فرشته زمینی این شیطانی…تو…تو آهوی گریز پا و دوست داشتنی من هستی!
لب هام از بغض لرزید؛ خودم رو یه مقدار کشیدم بالا و آروم گفتم:
– تو فکر میکنی من عذاب نمیکشم تکین؟ فکر میکنی فقط خودت داری عذاب میکشی؟! اون بچه یه تیکه از وجود منم بود، من فهمیدم اشتباه کردم اما دیر…
لحظه ای که اون کار رو کردم فکر کردم بند دلم پاره شد و چیزی تو وجودم شکست، من شرمنده شدم تکین…
شرمنده خودم، شرمنده مادرم…
من فقط بچه ام رو از دست ندادم، کنارش مادرم رفت. تو هم رفتی، فرسنگ ها باهام فاصله گرفتی و من به تنها ترین آدم روی زمین تبدیل شدم.

نام شخصیت های مهم و ویژگی های آنها در رمان نقاب شیطان

آهو : جسور، ریسک پذیر، زبان دراز.
تکین : شیطان، قاتل اجاره ای که گذشته‌ی سختش از اون آدم کینه ای و قاتل ساخته.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید