مرجع دانلود رمان و داستان کوتاه

رمان مرگنواز

هشتگ ها :

#تجاوز #عشق_شوم #انتقام #قتل

موضوع اصلی رمان مرگنواز

داستان زنان یک خانواده که یکی بعد از دیگری با نشونه‌های مشابهی دست به خودکشی میزنن.

هدف نویسنده از نوشتن رمان مرگنواز

به تصویر کشیدن فضایی جدید و تا حدی فانتزی از عشق و انتقام.

پیام های رمان مرگنواز

هر گناه تاوانی داره که دیر یا زود باید پرداخت بشه.

خلاصه رمان مرگنواز

فریال معشوقه اهرامزدا نوازنده مشهور و مرموزه که با باز شدن پاش به قصر مجلل و عجیب اهورا متوجه رازهای وحشتناکی میشه و میفهمه برعکس چیزی که تصور میکرده این رابطه به هیچ وجه اتفاقی نبوده…

مقدمه رمان مرگنواز

اجراى بى نظير امشبش،
اين باران خيابان “كرنتنر اشتراسه”
امشبِ وين را براى من بهترين شب سال رقم خواهند زد…
قرارمان بعد اجرا كنار كليساى سنت استفان بود….اكثرا همينجا قرار ميگذاشتيم…اين كليسا نماد آزادى است، ميگفت دوست دارد اگر قرار شد يك روز به ازدواج تن دهد، چونان موتزارت مراسم عروسى اش را اينجا برگزار كند، اعتراض ميكردم
_ اهورا دين تو مسيحيت نيست
چشم هايش را تنگ ميكرد و به عادت هميشه اش لب پايينش را يك طور ديوانه كننده بين دندان هايش ميفشرد
_ از مرزبندى دين ها بيزارم
هوا سرد شده بود و راه رفتن در سنگفرش هاى خيابان قديمى با اين چكمه هاى پاشنه بلند مشكل بود…
به سنگ هاى خاكسترى ديوار كليسا كه ميدانم يك روز سپيد بوده است تكيه زدم و دست هايم را در جيب هاى پالتويم به قصد گرم شدن فرو بردم…
انگار موسيقى، خون اين شهر شده بود و خيابان هاى وين بدون موسيقي قلبى بود كه خون نداشت…
چند نوازنده دوره گرد مشغول نواختن بودند و من با حركت آرشه ويالون مرد جوان فقط حركات خبره و بى نظير اهورا را حين نواختن ويالون با خودم مرور ميكردم…
حركاتى كه معروف ترين نوازنده هاى ويالون اتريش، آن را بى نظير و غير قابل تكرار ميدانستند…
از چراغ هاى رنگارنگ رستوران هاى لوكس اين خيابان كه فاكتور بگيريم عاشق نور كم سوى چراغ برق هاى بلند و قديمى اش بودم محو تماشاى اين نور خواستنى، با استشمام عطر قهوه درست نزديك بينى ام، سرم راچرخاندم….
وقتى اين طور با يك كشِ بى رحم موهاى صاف و خرمايى اش، كه وقتى روى شانه اش ميريزد زيباترين تابلوى نقاشي از صورت يك نوازنده مرد را رقم ميزند، را بالاى سرش جمع ميكند و قاب عينك طبى بزرگش كه ميدانم صرفا براى شناخته نشدن استفاده ميكند قهوه اى روشن چشم هايش را از من دريغ ميكند، دلم ميخواهد در قلب وين وسط همين خيابان در مقابل سنت استفان فرياد بزنم
” آهاى دنيا! اين مرد! اهورا مزدا پاكزاد! اعجوبه نواختن ويالون سال، عشق من! حالا اينجاست”
صدايش يك مردانگى غليظ و شايد گاهى رُعب انگيز دارد نه كه خشن باشد! ابدا!
در عين رسا و صاف بودن محكم است! كوبنده است…
” دم در ناخت”
با يك لبخند، ليوان قهوه را از دستش ميگيرم
_ ترجيح ميدم به زبان مادرى صدام بزني
با شانه اش يك تنه ى خفيف به من ميزند و اولين جُرعه از قهوه اش را مينوشد
_ بانوى شب!
بيشتر به او ميچسبم، گرمايش را ميخواهم…
گرمايش را ميخواهم….
_ ميرسه روزى كه بانوى روزتم باشم؟
دستش دور كمرم حلقه ميشود و سمت جلو هدايتم ميكند
_ تجربه نشون داده جادوى شب روى شما بيشتر تاثير داره
قهقهه ميزنم
_ اهورا جدا فكر ميكنم نكنه تو خون آشام باشى كه براى من فقط شب ها ظهور ميكنى
مي ايستد طورى كه حرارت نگاهش در اين سرما هم بتواند وجودم را بسوزاند نگاهم ميكند
_ شايد باشم
بعد انگشت شصتش روى لبم مينشيند و با فشار مختصرى از همين لحظه جادوى امشب را آغاز ميكند…

***

اين مرد اغواگر بى نظيرى است، و يكى از فاحش ترين روش هاى اغواگرى اش اين است كه هيچ گاه اجازه سيراب شدن به من نميدهد…
يك مرتبه در اوج زمينم ميزند
كنار ميكشد
رويايم را مثل يك صفحه نت ِ اشتباه از وسط دو نيم ميكند…
سرم را روى سينه برهنه اش ميگذارم و ملحفه را تا زير گلويم بالا ميكشم،
اين بار زير نور قرمز آباژور اتاقش به تماشايش مينشينم،
حتى سيگار را هم مثل آرشه ویالونش با مهارت و هنرمندانه دست ميگيرد، خاك سيگارش را در زير سيگارى برنز عتيقه اى كه ميراث پدر داريوش است و من به او هديه كرده ام، ميتكاند…
به خاطر مي آورم داريوش بارها در مورد قدمت و ارزش اين ست جا سيگارى و جعبه افيونى با من صبحت كرده بود و هر روز صبح از مستخدم ميخواست خاكش را بتكاند، حالا خودش زير خروارها خاك است و نميداند براى معشوق من حتى با ارزش ترين و با قدمت ترين عتيقه ها بى ارزش است و اين چنين خاكستر سيگار را نثار يادگار و ميراث پدرش ميكند….

مقداری از متن رمان مرگنواز

هميشه با خودم فكر ميكنم
درياى بيچاره! بزرگترين تنهاى دنياست
دريايى كه ماهى داشت
كشتى داشت، كلى عاشق و دلباخته داشت
ساحل داشت….
هيچ كس نميفهميد تنهاست…
راستى مثلا اگر دريا عاشق تك درخت باغچه خانه ى كسى شود، بايد چه كار كند؟
دريا حق نداشت جز خودش عاشق شود كه اگر شود سيل ميشود…
كه اگر سيل شود محكوم ميشود…
تيتر روزنامه ها ميشود” درياي قاتل”

***

ميدانيد؟!
آدم هايي كه شروعشان اشك مشترك باشد عجیب به هم می‌آیند…

***

سايه اى بر سر زندگى ام كم شده است…
سه شب است…
و طلسم ها اكثرا شب سوم ميشكنند…
اما شب سوم ِ نبودنش….
نخواندنم…
نخواستنش…
هم دارد به آخر ميرسد و خبر از چلچله خوش خبرى نيست ….

***

من امروز به اين نتيجه رسيده ام بي خبرى خيلي ها را ناخواسته عاشق كرده است….

***

گرفتار ترين اُسراى جهان، آنان هستند كه سال هاست در خود گرفتارند و بى خبر…
بي خبر و بي هيچ تلاشى براي آزادى…

***

من آدم انتخاب هاي درست نبودم…
من هميشه ساده ترين گزينه را براى فرار انتخاب ميكردم، اما ميان راه بر ميگشتم و دلم ميرفت براي قدرى شجاع بودن…
براى سروين بودن…

***

انتظار با همه تلخى و سختى اش،
جان ميبخشد به ثانيه هاى مرده ات …
خون ميبخشد به رگ هاى خشك دخترانه‌ات ..

***

_ بيا آرزو كنیم…بيا آرزوهامون رو بفرستيم با قایق هامون برن…
_ بره كه نابود شه؟
_ بره شايد به رسيدن ها برسه…

***

قلب بيچاره ام اين روزها جنين جنون را بارور شده است…
جنونى كه عصيانش سكوت است
طغيانش خفگي است

***

روزهايم شبيه زيپ بى دندانه كاپشنم شده است
بالا مي آيد
گير ميكند…
ميگذرد
اماجفت و جور نميشود…

***

تا به حال شده است بيدار باشيد و خواب ببينيد؟
وقتى از خواب بيدارى تان بيرون انداخته شويد در دنياي واقعى دچار كابوس شويد!
كابوس كه حتما نبايد سقوط از ارتفاع و حمله يك حيوان وحشى باشد!
كابوس ِنخواستن…
كابوسِ دوست نداشته شدن…
آه چه بيدارى خطرناكى…
من ميخواهم به خوابم ادامه دهم…

***

گفته بود منتظرش بمانم
اما نگفت چه قدر؟؟
من آدم انتظار نيستم…
هيچ وقت نبودم…
تبعيد به انتظار مرا ميكُشد….

***

بعضى از خداحافظى ها هم هستند، آن قدر شيرين اند كه تلخى جدايى و تنهايى را در خود گم ميكنند…

***

دلتنگى گاهي وقتها دنبال بهانه است كه خودش را فرياد بزند…

نام شخصیت های مهم و ویژگی های آنها در رمان مرگنواز

اهورامزدا : هنرمند-اغواگر-مرموز-بیرحم-جدی-جذاب.
سروین : مهربان-رویایی-بالرین-عاشق پیشه-مصمم-جنگجو.
فریال : یکدنده-مظلوم-غمگین-بی گناه و معصوم.
هیرسا : شوخ-بانمک-سرزنده-شیطون.

سوالات متداول

این رمان زیبا به قلم زینب ایلخانی یکی از بهترین نویسندگان رمان نوشته شده است.
این رمان به صورت فروشی تکمیل شده می باشد. لطفا توجه داشته باشید تمامی رمان های باغ استور با اجازه کامل نویسنده و به صورت قانونی و حلال قابل دانلود و یا خرید می باشد. لطفا از وب سایت های که اثر نویسنده ها را بدون مجوز قرار می دهند خرید و یا دانلود انجام ندهید.

۳ دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

  • ببخشید ولی قبلا تا پارت ۱۴۰ فکر کنم رایگان گذاشته بودید،چرا الان نمیشه دانلود کرد؟؟؟؟؟؟?؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید