مرجع دانلود رمان و داستان کوتاه

رمان ماه من

سال انتشار : 1399
هشتگ ها :

#پایان_خوش #رازآلود #اسارت_اجباری #بدون_سانسور
#هیجانی #خون‌آشامی #گرگینه‌ای

موضوع اصلی رمان ماه من

درمورد دلدادگی شاهزاده خون‌اشام ها به یه دختر مذهبیه که خط قرمز به حساب میاد.

پیام های رمان ماه من

این رمانو عاشقانه دوست داشتم. می‌خواستم قدرت عشق رو نشون بدم و اینکه رفاقت و استقامت و سختی ها چطور یکیو پخته میکنه و در قالب تخیل نشون بدم با امید مشکلات حل میشه …

خلاصه رمان ماه من

امیرحسین شاهزاده خون‌آشام ها سه سال پیش عاشق و دلباخته همکلاسی خواهرش ماریا میشه. یسنا دختری ملوس و زیبا و بی نهایت معصوم و خاصه! یک دختر چادری که هیچ نمیدونه امیرحسین یک شیطان به تمام معناست که از دریدن گلوی دختران لذت می‌بره. یسنا بهش دل می‌بازه ولی یه شب اتفاقی واسش میفته که دست رد به سینه امیرحسین میزنه.
داستان از جایی شروع میشه که سه سال بعد، درحالی که امیرحسین از غم از دست دادن پدر و مادرش و مرگ خواهرش به تهران برمیگرده تا سپیده قاتل خانوادش‌و پیدا کنه.
ولی برادرای امیرحسین متوجه میشن سپیده به دلیلی نامعوم یسنارو ربوده و قصد کشتنش رو داره.
برادران امیر، یسنارو نجات میدن ولی به جای اینکه برشگردونن اون رو به عنوان برده، شب تاج گذاری امیرحسین بهش هدیه میدن و امیرحسین با شیطان صفتی این هدیه بکر رو قبول میکنه و …

مقداری از متن رمان ماه من

صدای ناله قلبم رو اعصابم رژه میرفت، بدن سردش رو از برگرفتم، دوزانو افتاد درحالی که دوتا دستش دور شونم بود و دست های لرزون من سعی میکرد کمرش رو استوار نگه داره.
-حالش خوب نیست، باید ببریمش بالا استراحت نیازه!
میلاد عصبی به موهاش چنگ زد و روبه نیک غرید.
-رفتید دیدن مولر که چی بشه؟ بگو که دوزار اون برادر ازخودراضیت حرف درست درمون زد که به خدا میرم اتیش میزنم!
مسعود مداخله کرد و سعی کرد اوضاع رو کمی اروم کنه.
-میشه دعوا نکنید اونم الان؟ رفتن شما از اولم درست نبود، مولر هیچ وقت حرف درست حسابی نمیزنه. اگه اون ماریارو تحریک نمیکرد الان خواهرمون زنده بود.
میون کلکل اونا بالای سرمون، به چشم های زار امیر زل زدم که چطور التماسم میکرد، لب هاش تکون خورد ولی صداش رو نمیشنیدم.
کلافه و عصبی از جنجال پیش اومده بی هوا سمتشون چرخید و نعره کشید.
-همتون خفه شید!
سرها به پایین چرخید، امیر نفسی گرفت، به من زل زد و اهسته گفت:
-تنهامون بذارید، میخوام با یسنا حرف بزنم.
نیک کنار پامون زانو زد و نگاه غمگینی بهمون انداخت و با لحن ملایمی گفت:
-نمیخوای فردا صحبت کنی؟ الان حالت مساعد نیست!
مثل بچه ای که طاقتش تموم شده سمت نیک چرخید و غرید.
-ممکنه تا فردا بمیرم، نمیخوام ارزو به دلم بمونه پس یاهمتون گمشید بیرون یا خفه شید نمیخوام صداتون‌و بشنوم!
همه ساکت شدن، حتی دونه برفم دیگه پارس نکرد و یک گوشه نشست. میلاد عصبی عقب رفت و مسعود دست بهاری که نمیدونست چیکار کنه روکشید. نیک فقط سری تکون داد و بلند شد.
گیج و نگران به صورت بی روحش زل زدم و گفتم:
-کمکت کنم بریم بالا؟ رو تخت بخوابی؟
-نه..
بغض کردم، اینکه گفت تا فردا بمیرم دلم رو ترکونده بود حس میکردم الان هاست که چشمه های چشمم حسابی بجوشه! لحن غمگینش داشت وجودم رو مثل اسید متلاشی میکرد.
-خون بدم بهت؟ هان؟ یکم خون بدم خوب میشی؟
کودکانه گفتم و کودکانه نگاهم کرد، انقدر چشم های سبزش غمگین بود که بغضم ترکید.
-خوب نمیشم یسنا…من دیگه خوب نمیشم!
اشک دومی با شدت و بی قراری پایین افتاد، پاهام رو سمت خودم جمع کردم، دست هام از کمرش شل شد و ناباور زمزمه کردم.
-چرا نمیشی؟ مگه…مگه…خونم خوبت نمیکنه؟
محزون خندید، به سرفه افتاد…
چیزی درونم شکست، چیزی درونم تکون خورد احساس میکردم یکی قلبم رو تیکه تیکه میکنه. خوبش نمیکرد؟ التماس تو صدام ناخواسته پدیدار شد، سمت نیکی که بغ کرده نشسته بود چرخیدم و گفتم:
-خونم خوبش نمیکنه؟
به چشم های ناامیدش نگاه کردم.
-یکی یه چیزی بگه؟ چرا خوب نمیشه؟ چرا؟ مگه نگفتید خونم کمکش میکنه!
طاقت نگاه ماتم زده مسعود و میلادی که با دست سرش رو پوشونده بود رو نداشتم، هیچ کس حرف نمیزد و من احساس میکردم عزیزم رو دارم از دست میدم.
-یسنا…
با گریه به چشم های بی رمقش خیره شدم که کمی خم شد، انگار توانش واسه بلندشدن و نشستن صفر شده، احساس کردم داره میوفته فوری دستم رو زیر ستون فقرات کمرش کشیدم، سرش رو روی سینم گذاشت.
شقیقش رو به جایی نزدیک قلبم چسبوند و اب گلوش رو قورت داد.
لحظات به حال بدم نشستن گریبان این حسم شدن، غم عالم روی سرم فریاد میزد و من بی دفاع نشستم.
-بامن ازدواج میکنی؟
اشک هام شدت گرفت، هق زدم…قطرات لجوج اشکم روی گونه ها و ته ریشش سرمیخورد.
-نمیتونم عقدت کنم، چون پدرت نیست و شناسنامه ات هم ندارم، ولی میتونیم محرم شیم، میتونیم این روزای اخرو باهم باشیم…
چشم هام رو بسته بودم، فقط هق میزدم. تو سیاهی چشم هام دنبال رویا میگشتم، دنبال بیدار شدن از خواب و تموم شدن کابوس ها!
یک دستم جلوی دهنم بود و دست دیگم زیر کمر سرد امیرحسین، برای اینکه جاش بهتر باشه پام رو تکون دادم و زیر بدنش کشیدم.
-من عاشقتم… دوست دارم، انقدری که نتونستم وقتی کت بسته اوردنت اینجا برتگردونم، انقدر دوست دارم که تمام یادگاری هایی که واست خریدم‌و نگه داشتم…انقدری که حاضرم حتی اگر قراره بمیرم واسه چند روز…فقط چند روز مال من باشی…
لحنش کبریت گرفته بود به جونم، دیگه طاقتم تموم شد، به چشم های خیس و منتظرش زل زدم.
-بامن با وجود بال هایی که دارم، چشم هایی که قرمز میشه، با وجود درندگی که دارم، با منی که اینجا زوری نگهت داشت با منی که تو کتاب های تخیلی جا دارم، با منی که عاشقتم حاضری ازدواج کنی؟
با مکث صدبار صداش و حرفش رو مرور کردم.
واسه این لحنش حاضرم بمیرم و جون بدم.
لبخندی بهش زدم سه سال صبر کردم تا این جمله رو ازش بشنومم سه سال حسرت کشیدم، سه سال تنهایی گریه کردم چه دلیلی داره بگم نه؟ منم میخوام امشب با دلم راه بیام، دلم گناه داره، دلم بی کسه، دلم شکسته…
با بغض گفتم:
-اگه خونم‌‌و بخوری قبوله!
-اگه بله بدی کلت‌و میخورم تموم شی…
میون اشکم به لحن شیطونش که بیشتر بوی دلتنگی میداد لبخندی زدم.
با صدای فین فین نامحسوس به بهار که زار میزد و میلاد و مسعودی که با اشک نگاهم میکرد توجهی کردم. امشب شب عادیی واسه هیچ کدوممون نخواهد بود!
به چشم های مه گرفته نیک هم که به سختی سعی میکرد اشکش نچکه، تبسمی کردم، امیر بی حال لب زد.
– یه هفته چون بعید میدونم بیشتر زنده باشم، مهریم هزار و پانصدتا کافیه؟
کمی جابه جاشدم عقلم کنارم قلبم دوتایی درحال گریه کردن بودن، لبخند مهربونی به روش پاچیدم، مصمم گفتم:
-مهریه چهارده تا کافیه و من یه شرط دارم. باید بعد از مدت صیغه من‌و ببری پیش خانوادم و عقدم کنی.
به وضوح دیدم جاخورده نگاهم کرد. جسارت به خرج دادم و با انگشت های خیسم موهای روی پیشونیش رو با لطافت عقب فرستادم، پوست دستم رو به پیشونی سردش چسبوندم و اروم گفتم:
-مدت صیغه رو بکن سه ماه.
دیدم اشک جمع شده گوشه چشم هاش هرلحظه داره سر ریز تر میشه واسم مهم نیست برادراش بهم خیره شدن، الان دیگه هیچ کس مهم نیست.
-تو نمیمیری امیرحسین، تو فقط مریض شدی و خوب میشی قول میدم بشی، من به حس درونم به قلبم و به خدای خودم معتقدم…قرار نیست بمیری درستش میکنیم!
نیک دیگه طاقت نیاورد بلند شد و رفت.
امیر با لب های خشکی که میلرزید زمزمه وار گفت:
– منم یه شرط دارم.
مسعود که صورتش خیس از اشک بود با خنده و گریه لب زد.
-عروس شرط میذاره دیوث تو چی میگی این وسط؟
به نگاه سبزش که واسن دلبری میکرد زل زدم، دستش رو از پشتم رد کرد و دور پهلوم پیچید خودش رو بالا کشید، انقدر که صورتش نزدیک صورتم باشه. نفس داغش به زیر چونم میرسید.
-اگه من مردم، حق نداری ازدواج کنی…باهیچ کس، هیچ مردی حق نداره بعد من پا تو زندگیت بذاره…من انقدر درمورد تو خودخواهم که خودت‌و به خودت‌هم نمیدم، اگه مردم اگه زنده نموندم…
-امیر تو هیچیت نمیش…
غرید و میون حرفم پرید.
-قول بده! من نمیتونم یسنا اگر بمیرم چشم دیدن یه مرد دیگه رو کنارت ندارم!
-من بعد تو باهیچ کس ازدواج نمیکنم!
اخم هاش ازهم بازشد و بی هوا آیه رو خوند، از عجله اش خندم گرفت، درست و غلط خوب و بد، بدون اذن پدر، بدون مادری که سه سال پای درودل شبانم و اشک های یواشکیم نشست، بدون مادری که فهمید چرا سه سال تن به ازدواج ندادم، بدون مادری که واسم یک شب از ته دل دعا کرد تا بهش برسم، بدون ماریایی که خیلی سعی کرد مارو بهم برسونه.
تازه الان میفهمم چه حکمتی داشت که قدرتش رو بهم داد…
درحالی که جسم بی جونش تو اغوشم بود تو دلم بسم الله گفتم و درجواب چشم های منتظرش و چشم های زل زده میلاد که بادلهره و اضطراب بهم خیره‌ست، فقط جای ماریا خالیه!
نفس کشیدم و لب زدم.
-قَبِلتُ التَّزویجَ.

***

-خیلی بده که نمیترسی…کلافه کنندست. لطفا بترس یسنا، از تاریکی، از رعدوبرق، از بارون، از روح! از یه چیزی بترس حتی از من!
-چرا بترسم!؟ که چی بشه؟
-که به من پنهاه ببری…که وقتی ترسیدی بیای توی آغوشم…پیش من!
_میخواستم فراموشت کنم، میخواستم برگردونمت، میخواستم بفرستم بری ولی نتونستم. به خدا نتونستم یسنا من عاشقتم. در توانم نیست فراموشت کنم، وقتی کنارم نیستی وقتی بهم توجه نمیکنی، وقتی با نفرت نگاهم میکنی دوست دارم‌ خودم‌و اتیش بزنم که چرا انقدر لیاقتت‌و ندارم. میدونم زوری اینجایی، میدونم برخلاف میلت اینجا نگهت داشتم، میدونم داداشم با چه حرف های مسخره ای تورو اینجا اورد. میدونم نزدیک بود چندبار به خاطر من بمیری میدونم نتونستم مراقبت باشم. ولی بزار به حساب بیچارگیم، بزار به حساب بدبختیم. بزار به حساب اینکه…
به سینش کوبید و نالید.
_این عضو مسخره طاقت دوباره نداشتنت‌و نداره. نمیدونم چیشد یسنا، نمیدونم از کجا اومدی و چیشد انقدر دلم برای خودت و وجودت….
با انگشت اشارش با مکث چشم هام رو لمس کرد و با لحن حسرت باری ادامه داد.
_دلم برای اون چشم های لامصبت رفت. انقدر رفت و رفت که دیگه دستم بهش نرسید. انقدر رفت و نامرد بازی دراورد، افسارش پاره شد و سرگردون تو کوچه پس کوچه های موهای تو، نگاه تو، دل تو چرخ زد. تا الان شبی نبوده که ارزو نکنم که فقط یکم…
با انگشت اشاره و شستش کوچیک ترین واحد اندازگیری جهان رو به رخم کشید متوجه لرزش صداش شدم که به طور ویروسی به دست و انگشت های مردونشم سرایت کرده.
_یکم از اون قلبت…مال من باشه. فقط یکمش مال من باشه دنیات‌و گلستون میکنم. دنیارو به پات میریزم، مردونگیم‌و برات حراج میکنم.

****

_شنیدم قرآنم قلب داره، درسته؟
ابروهام از تعجب به خط بالا رفت، نگاهم رو به زیر کشیدم و معطوف عظمت کلمه “کریم” روی جلد طلاکوبی توی دستم شدم.
_داره…
_کجاست؟
دلم میخواست به معصومت حرفش لبخند بزنم که چه طور با لحن کودکانه ازم سوال میکنه. میدونستم تو خانواده ای بزرگ نشده که حتی اطلاعات اولیه درمورد احکام و نماز یا هرچیزی که از نظر من مهمه رو بلد باشه. نمیدونستم هدفش از این سوال چیه ولی نگاه منتظرش وادارم کرد لب هام رو تکون بدم.
_یاسین…قلب قران سوره یاسینِ…
نگاهش رو پایین اورد، قران رو با وسواسیت تمام ورق زد و من همچنان مثل انسان شوکه شده با حالی مخشوش و دلی مملو از غم و ناراحتی به حرکاتش نگاه میکردم. انقدر صفحات کتاب رو بالا پایین کرد تا چشمم به سوره یاسین افتاد.
_به همین قلب قران قسم، قلب من جز تو کسی رو نمیخواد. به قران قسم، به نمازی که میخونی قسم، به خدایی که میپرستی قسم چشم های تو پدر قلب من‌و دراورده. پدر روح و تنم‌و دراورده. من میخوامت، سه سال پیش وقتی دست رد به سینم زدی گفتم میرم خودم‌و گم و گور میکنم، گفتم لیاقتت‌و ندارم. گفتم ادم نیستم، گفتم فراموشت میکنم نشد…

نام شخصیت های مهم و ویژگی های آنها در رمان ماه من

امیرحسین اریا ( آلفا و سرکرده، محکم، مغرور و کمی خودسر، حامی)
ارشام سلحشور (الفا و سرکرده، مقتدر و شوخ، رفیق تمام عیار حامی)
یسنا موسوی (مهربون، منطقی، محکم)

4.3 4 رای ها
به متن بالا چه امتیازی میدی؟؟!
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها