مرجع دانلود رمان و داستان کوتاه

رمان دختر خوب

سال انتشار : 1397
هشتگ ها :

#پایان_خوش #عاشقانه #همخانگی #زن_خودساخته
#آسیب_شناسی #چطور_قوی_بشیم

موضوع اصلی رمان دختر خوب

زنی که در صفر ترین حالت ممکن زندگیش هست و از اون نقطه صفر به جایگاهی خودشو می رسونه که همه سر تعظیم خم می کنند.

هدف نویسنده از نوشتن رمان دختر خوب

+مهمترین هدف نشون دادن اینکه هیچ وقت برای شروع دوباره دیر نیست.
+انسان تغییر پذیره به شرط اینکه خودش بخواد.
+دروغ پنهان شده بالاخره فاش می شه.
+تاثیر نقش خانواده و پشتیبانی اعضا.
+نشون دادن شرایطی بسیار بد و منزجر کننده که با ویژگی های کارکترها به شرایطی طلایی تبدیل می شه.
+عشق واقعی طرفین را به قله زندگی می رسونه.
+عشق واقعی بخشنده است.
+اطلاعات روانشناسی در مورد آسیب روانی مرتبط با موضوع داستان.

پیام های رمان دختر خوب

هرچقدر هم شرایط بدی دارید بازهم می تونید از جا بلند بشید درست مثل ققنوسی که از خاکسترش مجدد زنده و قوی بلند می شه.

خلاصه رمان دختر خوب

ماحی که از یه گذشته بسیار تاریکی بیرون اومده و در پی همون گذشته نوزاد تازه به دنیا اورده اشو ازش می گیرند و از سر لجبازی تصمیم می گیرد تن فروشی کنه
اما دقیقا همون باراول امیرسالار مقابلش می ایسته که
زنش از بیمارستانی که پسرشو به دنیا اورده فرار کرده و از کشور خارج شده و حالا امیرسالار مونده و یه نوزادی که شیرخشک نمیخوره دردمونده و…. وقتی با ماحی روبرو میشه متوجه میشه ماحی میتونه به بچه اش شیر بده و تموم تلاششو می کنه ماحی رو نگه داره تا از بچه اش نگه داری کنه تا امیربتونه سرکار بره و دانشگاهشو ادامه بده و اینطوری ماحی یه شرط می ذاره که حق نداره نزدیک ماحی بشه و باید بهش حقوق ماهیانه بده .ماحی به قدری شیطون و حاضرجواب و بامزه است که امیر سالاری که از عشق زنش افسرده و پریشون بود و به زندگی گرم می کنه و عاشق خودش می کنه و این شروع اتفاقیه که هیچکس فکرشم نمی کنه اون اتفاق ماحی رو تبدیل به ملکه ای می کنه که یه امپراطوری رو میچرخونه.

مقدمه رمان دختر خوب

اگر فکر می کنید همه چی رو در زندگیتون از دست دادید حتما این داستانو بخونید تا شروع دوباره رو به یاد بیارید.

مقداری از متن رمان دختر خوب

حوالی آخر اسفند ماه بود، اول صبح امیرسالار منو توی بازار تجریش پیاده کرد و خودشم از ماشین پیاده شد و کالسکه ی آرازو از صندوق عقب بیرون آورد و با غرغر گفت:
-حالا اگه خریدت توی این بازار نباشه، نمی شه؟ مجبوری مگه؟! اصلا چی می خوای؟
-باز از سر غر زدن هاشو شروع کرد، تقصیر خودت نیست سنت بالا رفته.
آرازو توی کالسکه اش گذاشتم و کلاهشو کمی پایین تر کشیدم و پتوشو روش مرتب کردم که امیرسالار با حرص گفت:
-حالا باید بچه رو با این وضع بیاری بیرون؟
-امیرسالار! مردم چیکار می کنند؟ بچه میزان توی خونه می چَپَن؟ خریدی که من دارم فقط توی این بازار پیدا می شه، تازه آرازم خیلی خرید دوست داره، مگه نه آراز؟
به آراز نگاه کردم و سرشو نوازش دادم و گفتم:
-بگو، بگو بابا چرا مثل زن های پا به ماه نق می زنی؟
امیرسالار از توی کیف پولش کارتشو بیرون آورد و گفت:
-ماحی برام مسیج می آدها، کارتو خالی نکنی ها، هنوز قبض ها مونده…
-بـــــاشــــه، بـــــاشــــه امیرسالار، مغز منو خوردی.
به سر تا پام نگاه کرد و گفت:
-گوشیتو دم دست بذار و رفتی خونه زنگ بزن، این بچه رو اینطوری بیرون آوردی من دلشوره گرفتم.
-ای هوار، ای داد چه غلطی کردم گفتم منو برسونی ها، صدبار تا تجریش با آراز یه وجبی اومدم تو هم خبر نداشتی مگه اتفاقی افتاده؟
باز سرتاپامو نگاه کرد و بعد به آراز خیره شد، خم شد سر آرازو بوسید و گفت:
-ماحی زیاد توی سرما نمونید، از اینجا تا خونه دربست بگیر برو.
عاصی شده نگاش کردم و باز کیف پولشو درآورد و چندتا پنج هزاری بیرون کشید و گفت:
-دربست می گیری، اونم تاکسی، حتما به پلاک ماشین نگاه کن، اگه…
-آره فیلم جنایی و اکشنه، این همه دختر توی خیابونه می آن منو با بچه بدزدن.
-حالا هی به مسخره بگیر.
-خداحافظ، آهان دانشگاه داری؟
-آره، احتمالا آخرین جلسه ست، اگه دیدم تق و لقه و کلاس الکیه می آم.
-پس من به شهری…
شاکی گفت:
-می ذاری یه شب راحت توی خونه ی خودم بمونم؟ یا باید همش سرکار و دانشگاه و خونه ی مادربزرگ تو باشم؟
با دهن کجی اداشو درآوردم و گفت:
-زشته توی خیابونیم، صد بار بهت بگم کمه، بازم ادا در می آری.
-خداحافظ شکارچی میکروبا.
خندیدم و امیرسالار دستشو توی جیب سویشرتش کرد و با چشماش بهم خندید، به سمت بازار رفتم، خونه ی امیرسالار مرکز عملی کردن رویاهای هنری من بود و شروع کردم به خرید وسایل شیرینی پزی و ربان و… آراز هر وقت غر می زد بغلش می کردم، توی کیفم نگاه کردم و دنبال پستونکش گشتم یادم افتاد که توی ماشین امیر جا گذاشتم، دوروبرمو نگاه کردم تا ببینم داروخونه کجاست، باید حتما یه پستونک زپرتی هم شده براش می خریدم وگرنه نمی تونستم آرازو دو ساعت نگه دارم، آرازو توی کالسکه گذاشتم تا از بقیه پرس و جو کنم، جلوی یه عطاری ایستادم، آدرس یه داروخونه رو از فروشنده گرفتم و امیرسالار بهم زنگ زد:
-ماحی کجایی؟ پستونک بچه رو توی ماشین جا گذاشتی، من تا آزمایشگاه رفتم، اومدم پیاده بشم، تازه چشمم به پستونک خورد.
-آره می دونم، از داروخونه یه پستونک می خرم.
-نه دارم برمی گردم.
-مگه نباید سرکار باشی؟ ساعت نُه شده.
-رفتم بالا به دکتر گفتم، توی راهم الان.
-امیرسالار…
یکی چنان به ضرب با کف دستش به شونه ام کوبید که اگه آراز توی بغلم بود از دستم می ‌افتاد، انقدر ضربه اش شدید بود که پشتم محکم به ستون بین دوتا مغازه خورد و زمین خوردم، همین که زمین خوردم از قسمت جلوی گردنم شالمو توی دستش گرفت و پس سرمو به ضرب سه چهار بار توی ستون کوبوند، انقدر شالمو محکم گرفته بود که داشتم خفه می شدم، ضربه پشت سر هم به سرم وارد می شد و نمی تونستم ببینمش چون با هر ضربه چشمام بسته می شد.
تموم فکرم پیش آراز بود و دستمو دراز کردم تا پسش بزنم که چشمام یه آن باز شد و دیدمش! تایماز بود! خودش بود… تنم توی صدم ثانیه یخ کرد، حس کردم یه چیزی مثل… مثل جون از تنم رفت، فروشنده‌ ی عطاری و مغازه ی بغلی تا خواستن نزدیک بشن تایماز چاقو بیرون کشید و درحالی که گردن منو محکم چسبیده بود با اون چشمایی که داشت از حدقه بیرون می زد گفت:
-کثافت منو دور می زنی؟

نام شخصیت های مهم و ویژگی های آنها در رمان دختر خوب

ماحی : هدفدار، باهوش، شیطون، رک، مهربون، مسئول، متعهد، سختکوش، فداکار.
امیرسالار : مسئول، متعهد، جدی، کم حرف، درونگرا، محترم
مودب، فهمیده، خانواده دوست.

سوالات متداول

این رمان زیبا به قلم نیلوفر قائمی فر یکی از بهترین نویسندگان رمان نوشته شده است.
این رمان به صورت فروشی تکمیل شده می باشد. لطفا توجه داشته باشید تمامی رمان های باغ استور با اجازه کامل نویسنده و به صورت قانونی و حلال قابل دانلود و یا خرید می باشد. لطفا از وب سایت های که اثر نویسنده ها را بدون مجوز قرار می دهند خرید و یا دانلود انجام ندهید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید