ارتباط با ما
موضوع اصلی رمان خیزران

داستان دختری که بعد از ده سال که از فرار تو شب عروسیش می گذره، کنار خیابون با همسر سابقش رو به رو می شه…

هدف نویسنده از نوشتن رمان خیزران

این رمان موضوعاتی داره که تابو محسوب می شن و معمولا تو رمانا به خاطر عرف و شرع درباره‌اش حرف نمی زنن و من به عنوان نویسنده وظیفه ی خودم دونستم که حداقل تو یکی از رمانام درباره ی اینطور مسائل حرف بزنم تا شاید فرهنگ سازی بشه.

پیام های رمان خیزران

در درجه اول قضاوت نکردن و بعد ایستادگی در برابر سنت و عقاید و فرهنگ های غلط و احترام به همه آدم ها با همه عقاید و گرایش ها.

خلاصه رمان خیزران

گیسا که تو شونزده سالگی با اجبار بزرگترا صیغه پسرخاله‌اش شده، شب مراسم عروسیش با پخش شدن فیلمی که اثبات جنایتش بوده به ناچار فرار می کنه و بعد از ده سال در حالیکه برای کسب درآمد به شغل نامتعارفی رو آورده، سوار یه ماشین می شه که شبو باهاش بگذرونه و وقتی به خونه اش می رسه می فهمه که اون آدم، پسرخاله و شوهر سابقشه…

مقداری از متن رمان خیزران

-چه جوری پیدام کردی؟!
نگاه اونم مثل من گیج بود و ناباور ولی مطمئناً وحشتناک ترین و هراس آور ترین نگاهی بود که تا حالا تو عمرم از کسی دیده بودم!
انگار تازه از شوک دیدن من در اومده بود، انگار اونم شک داشت به اینکه من واقعاً همون گیسای شونزده ساله ای که می شناخت باشم و حالا پرده های شک و تردید از جلوی چشمش کنار رفته بود و تازه داشت با این واقعیت که منو تو چه شرایطی دیده و پیدا کرده کنار می اومد، انگار تازه داشت می فهمید که من خودمو به چه روزی انداختم تو این ده سالی که از فرار کردنم می گذشت!
مردمک چشماش لرزید و سرشو با ناباوری به چپ و راست تکون داد و گفت :
-همین؟ تنها حرفی که الان به ذهنت می رسه همینه؟! تنها چیزی که مهمه اینــــــــــــه؟! فکر نمی کنی قبلش تو باید جواب سوالای منو بدی؟
نگاهم به قفسه سینه اش بود که تند تند بالا پایین می شد از شدت خشم و عصبانیت، وقتی نعره اش پرده گوشمو لرزوند:
-هرزه شدی سگ پدر بی نامـــــــــــــــوس؟!
ضربه محکم دستی که سمت راست صورتم کوبیده شد پرتم کرد سمت میزی که زیر تلویزیون بود و از پهلو افتادم روش، نفسم از درد پهلو و استخون گونه ام رفت ولی درد توی دلم بیشتر بود…
همین یه ضربه انقدری انرژی ازم گرفت که نتونستم در برابر ضربه های بعدی دست و لگدی که رو صورت و بدنم می نشست از خودم دفاع کنم و دونه دونه اشو به جون خریدم ولی کاش فقط حرص و خشم جنون آمیزش رو با تحمیل درد به جسم بی جونم خالی می کرد، نه با حرفایی که روحم و به قهقرا می برد:
-از خونه ی من رفتی که ده سال بعد گوشه خیابون پیدات کنـــــم ولدزنـــــــا؟ کثافت، آشغــــــــــال، با چند نفر خوابیدی و ازشون پول گرفتی هـــــــــــان؟! به چند تا لاشی تر از خودت حال دادی؟ از چندتاشون حامله شدی پتیاره بی شــــــرف، حرف بزن… حرف بـــــــــــــزن!

***

می خوام دوباره بشی شکل همون دختری که واسه اولین بار قلبمو لرزوند و دل و دینمو با خودش برد، با حرکاتش، با صداش، با شیطنت هاش، با آزاد و رها بودنش، با خوشگلیاش، با چشمای رنگ یخش، با کک مکای روی صورتش که منو همون لحظه ی اول، یاد گل سنگ و خال خال های روی گلبرگاش انداخت…

***

-آوردمت اینجا که جواب دو تا سوالی که همیشه دوست داشتی بدونی که کی عاشقت شدم، این یک، دو اینکه چرا اسم شرکتمو گذاشتم، خِیزَران!
-این دوتا، ربطی دارن به هم؟
-اولین بار اینجا عاشقت شدم! باغ خیزران!

نام شخصیت های مهم و ویژگی های آنها در رمان خیزران

گیسا شیطون، شجاع، با گذشت‌.
زرتشت عاقل، مهربون، صبور.

3 2 رای ها
به متن بالا چه امتیازی میدی؟؟!
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها