مرجع دانلود رمان و داستان کوتاه

رمان حس ممنوعه

نام ناشر:  باغ استور
سال انتشار : 1394
هشتگ ها :

#پایان_خوش #ازدواج_عاشقانه #روابط_نامتعارف #آزار #گناه #پارتی #خود_فروشی #مهمونی #آسیب_شناسی

تعداد صفحات

855

نوع فایل

اندروید و iOS
موضوع اصلی رمان حس ممنوعه

دلایل اجتماعی و روانی بروز روابط با محارم.

هدف نویسنده از نوشتن رمان حس ممنوعه

+مهمترین هدف شناخت وحشتناک ترین آسیب اجتماعی در خانواده و دلایل بروز آن ست.
+شناخت مفهوم توبه واقعی.
+شناخت آسیب های اجتماعی زیر پوست شهر.
+کارماست که گریبان گیر همه است.
+زندگی چطور حق همه رو ادا می کنه.
+شناخت آسیب های مندرج در رمان.
+وقتی روح یه ادم آسیب ببینه باعث چه عواقبی می شه.

پیام های رمان حس ممنوعه

تاثیر تربیت،رفتار و عقاید خانواده رو شخصیت و آینده افراد.
نقش بنیاد خانواده در ایجاد سلامتی یا خطر روانی.

خلاصه رمان حس ممنوعه

نسا و حامد دچار اقدام گناهی نابخشیدنی می شن اما نسا خیلی زود به خودش میاد و تموم تلاششو می کنه که جبران کنه اما حامد اصرار به ادامه مسیر داره در این میان رایان در سرراه نسا قرار می گیره که نسا فکر می کنه فرشته پاک و معصومیه که می تونه بااون گذشته رو جبران کنه اما غافل ازینکه رایان هم رازی بدتر از راز نسا داره.

مقدمه رمان حس ممنوعه

قبل از نگارش متن اصلی رمان، حائز اهمیته که توضیح بدم، این رمان مانند رمان‌ های دیگر بنده کاملاً براساس موضوعی مشابه با واقعیت نوشته شده و تنها قسمت ‌های حاشیه ‌ای رمان، ساخته ی ذهن بنده ست.
شخصیت‌های اصلی رمان یکی از مراجعانم بوده که دچار این مشکل بوده، قابل ذکر است که موضوعات پرداخته شده در این رمان یکی از پروژه ‌های ترم هشتم دانشگاهم بوده و یکی از پوشیده‌ ترین آسیب‌های اجتماعی است که در اجتماع کوچیکی به نام خانواده رخ می ‌ده و اشاعه ی مخربش به جامعه برمی ‌گرده.
علت نگارش این رمان بیشتر اطلاع رسانی بوده، نه به مشکل اصلی پرداختن، کسانی که این رمان رو می ‌خونند ابدا در محدودیت سنی قرار ندارند و توصیه ‌ی کارشناسی بنده به افرادی که درگیر این معقوله هستند مراجعه به مشاور درمانی است، یا مدد کار اجتماعی که بعد از مصاحبه، به روان شناس ارجاع می‌ ده و مطمئناً این عارضه قابل درمان است، اگر سن شخص فاعل یا مفعول کم است، زیر پانزده سال، توصیه می شه به اورژانس اجتماعی مراجعه کنند، به ویژه اگر این معقوله در بحث اجبار و زور اعمال شود.
و در آخر، دوره ی آخر الزمان، وقتی است که از روابط انسان ‌ها عرش خدا به لرزه در می‌ آید.
ارادتمند شما عزیزان، نیلوفر قائمی فر

مقداری از متن رمان حس ممنوعه

رایان شاکی یه گوشه نگه داشت و منو برگردوند طرف خودش و گفت:
-به همین راحتی؟ هان با توأم؟ تو مگه احساس نداری سه ماهه باهمیم بعد تو می گی مشکل داری ادامه ندیم؟ مگه از تو خیابون همو پیدا کردیم؟
رومو تا برگردوندم داد زد:
-با توأم!
از ترس شونه هام پرید و گفتم:
-چرا داد می زنی؟
رایان-چون دارم یه آدم بی احساسو می بینم که حتی برای زمانی که خودشم گذاشته دلش نمی سوزه، چی شده ایندفعه داداش جونت چی بهت گفته؟
-پای داداشمو وسط نکشا.
رایان-همیشه اون آتیش بیاره معرکه است، یا تو رو به جون من می ندازه یا خودش به جونم می افته.
-ولم کن، بازوم درد گرفت.
دستشو از دور بازوم به عقب کشیدم و رایان گفت:
-می دونی مشکل چیه؟
یه زانومو تو بغلم گرفتم و به موهام چنگ زدم، پنجه امو تو موهام فرو برده نگه داشتم و به بیرون نگاه کردم که رایان ادامه داد:
-اینکه من با تو خیلی راه می آم، هرچی می گی می خندم، هرچی می خوای همون می شه توی این رابطه تو شدی فرمانده من فرمانبردار.
برگشتم نگاش کردم و گفتم:
-منظور؟
رایان ماشینو روشن کرد و گفتم:
-چرا جواب نمی دی؟
گوشیش زنگ خورد به گوشیش نگاه کرد و جواب داد:
-بله؟
بلند و جدّی گفت:
-خودمم بفرمایید… وقت برای چی؟! من کار نمی کنم… کار نمی کنم… منو کی به شما معرفی کرده؟
چشماشو ریز کرده بود و قیافش عصبانی بود و گفت:
-نه می خوام بدونم کی معرفی کرده؟ اسم دوستتون… خانم… خانم…
بلند داد زد:
-خانم نسبتاً محترم، هر کی شماره ی منو به شما داده رو که من پیداش می کنم پس برید بهش بگید دمار از روزگارش در می آرم.
گوشی رو قطع کرد و پرت کرد رو داشبورد، یکّه خورده به رایان نگاه کردم این روشو ندیده بودم دیگه، ماشین حرکت کرد، به شدت عصبی بود، صبر کردم یکم آروم بشه، یه حس اضطراب بهم دست داده بود، چون رایان هیچ وقت اینطوری نبود، نمی دونستم حرکت بعدیش چی می تونه باشه، ناخودآگاه سکوت اختیار کردم و ترسمو با سکوت پنهون کردم.
رایان هم همونطوری عصبانی بود، رفتیم طرف خونش، می خواستم بگم من بالا نمی آم اول یکم ترسیدم بگم بعد به خودم گفتم از چی می ترسی؟ انتخابت اینه که نری خونه اش می خواد قبول کنه می خواد نکنه، آخرش اینه که ترکت کنه؟ بذار ترک کنه.
-رایان؟
دکمه ی آسانسورو زد و منو با یه مَن اخم و عصبی نگاه کرد که گفتم:
-من می رم خونه.
رایان چشماشو ریز کرد و گفت:
-کجا؟
-خونمون.
جدّی و خشک تر گفت:
-می ریم بالا.
-من خونه ات نمی آم و این اختیار منه که بیام خونه ات یا نیام.
رایان-گفتم کل هفته خونه اتون بودی، آخر هفته رو می خوام پیش من باشی.
-خیله خب پس بریم بیرون.
رایان-من اعصاب بیرونو ندارم.
-منم اعصاب خونه رو ندارم، حالا که تفاهم نداریم تو برو خونه ات منم می رم خونه ام.
رایان شاکی گفت:
-لج می کنی؟
-لج می کنم؟ لج نیست من خونه نمی یام تو چرا نمی فهمی؟
رایان-چرا؟ یه دلیل قانع کننده بیار، تو که اولین بارت نیست می خوای بیای خونه ام.
-دلیل قانع کننده اینکه دلم نمی خواد بیام، چون هر وقت خونه بودیم تو پاتو از گلیمت دراز تر کردی مثل مهمونی.
رایان-مهمونی چی؟
-خداحافظ .
رایان-من به تو گفتم می تونی بری؟
-آرنجمو گرفت، به آرنجم نگاه کردمو گفتم:
-مگه تو باید اجازه بدی؟
رایان-نه انگار امروز، روز اعصاب کشی منه.
آرنجمو محکم از تو دستش کشیدم بیرون، شال سرم بود تو راه مقنعه امو درآورده بودمو شال سرم کرده بودم چون به خیالم مثل هر جمعه بیرون می ریم، بر اثر کش مکش شالم که از سرم افتاد رنگ نگاه رایان عوض شد، چشمش به گردنم افتاد، اول متوجه نشدم چرا اینطوری نگام می کنه؟!
رایان-بیا ببینم.
-گفتم…
رایان عصبی داد زد:
-گردنت چیه؟
دست گذاشتم رو گردنم، گردنم چیه؟ اییییه نکنه دیشب حامد کبود کرده گردنمو؟ صبح نگاه نکردم ببینم اگه کبوده با کرم گریم بپوشونم، یه قدم رفتم عقب که رایان رنگش کبود شد و تهدیدی گفت:
-همون جا وایسا.
-گردنم جای زد و خردِ…
داد زد:
-خر خودتی .
بغض و ترس تو گلوم اومده بود، نمی دونم چرا از رایان می ترسیدم؟ خب طبیعی بود یعنی اگه نمی ترسیدم غیر طبیعی بود، من تو رابطه با رایان بودم، معلومِ که باید از اینکه اون فکر کنه من با کسی رابطه ی عمیق تری دارم بترسم، اونم رایانی که دوست بچگی ها ی منه، رفت و آمد خانوادگی داریم، رایان مچ دستمو گرفت، چشماش سرخ شده بود، رگ گردنش متورم شده بود.
رایان-کی گردنتو اینطوری کرده؟
-جای…
چشماشو گرد کرد و گفت:
-دروغ بگی من می دونمو تو.
-اون… اون چیزی که… که تو فکر می کنی نیست.
باهمون حالت گفت:
-پس چه غلطی کردی؟
زدم زیر گریه و گفتم:
-من با کسی نیستم.
رایان-می کشمت با کسی باشی، نساء، می کشمت جای کبودی کار کیه؟
-دستم درد گرفت.
دستمو ول کرد، سریع بازومو گرفت و آروم با صدای خش داری گفت:
-کار کیه؟
-اذ… اذیتم کردن.
رایان-کی؟
عصبی تند تند گفت:
-کی؟ کی؟ کی نساء؟
-پریشب از ماشینت پیاده شدم…
رایان سرشو عصبی تکون داد، آب دهنمو بلعیدم تا فرجه برای ساخت دروغ داشته باشم.
رایان-پریشب چی شد؟
-رفتم تو خونه مامانم گفت برم از سوپرمارکت یکم خرید کنم…
به رایان نگاه کردم، باورش می شه که دارم اینا رو می بافم می گم یا نه؟!
رایان-سوپر مارکتیه این کارو کرده؟
-نه .
رایان عصبی گفت:
-پس چرا انقدر طفره می ری؟ می گی یا دوره بیفتم تو محلتون؟
-دوره؟!!!
با تعجب گفتم:
-انقدر مهم…
نعره زد جوری که صداش تو پارکینگ ارتعاش پیدا کرد، در آسانسور باز شد دوتا آقای مسن یکّه خورده و با چشمای پر سوال به ما نگاه کردن، شالمو سر کردم، رایان آرنجمو گرفت منو از جلوی آسانسور کشید کنار و سکوت کرد تا دوتا مردا رد بشن، ذهنم در کلنجار بود که چی بگم ادامه ی داستانو؟
رایان بهم با اخم نگاه کرد، به دستش که آرنجمو می فشرد نگاه کردم، شونه امو بالا دادمو دستمو کشیدمو گفتم:
-دردارم…
منو کشید سمت خودش، چهره به چهره ی هم شدیم و با خشم گفت:
-گوشتو باز کن، می گم می خندم راه می آم باهات هر غلطی می خوای جلوی چشمای من بکنی می گذرم تحمل می کنم چون جلوی چشم منی، امّا اگه خطا بری پشت سر من، نساء خون به پا می کنم چون روی سگم به غیرتم وصله، اونم سر کسی که تو زندگیمه، پس برای من اراجیف نساز…
داد زدم:
-چه اراجیفی به خودت شک داری تو هم، می گم اومدم برم سوپر مارکت دوتا پسر دنبالم کردن، کوچه ی ما رو هم که دیدی تاریکه، ظلماته هی سر به سرم گذاشتن هیچی نگفتم، اومد همینطوری آرنجمو گرفت منم بی معطلی زدم تو گوشش اونم منو هل داد خوردم به دیوار اینطوری کرد.
رایان با حرص و دندون های روهم گفت:
-چی کار کرد؟
به صورت پر از حرص و عازش نگاه کردم و تردید گونه گفتم:
-اینطوری دیگه.
رایان-بوسیدت؟
با جدّیت گفتم:
-دست از سوال های مسخره ات بردار.
رایان-مسخره؟! به تو یکی دست درازی کرده، مسخره است؟! هـــه!
دست به کمر شد و سری تکون داد و گفت:
-برو داخل آسانسور.
-نچ.
به اطراف با چشمم نگاه کردم و در آسانسور مجدد باز شد اینبار یه مادر و دختر از آسانسور خارج شدن، رایان آرنجمو مجدد گرفت و منو وارد آسانسور کرد که با حرص گفتم:
-نکن دیوونه…
رایان-هیس.
دکمه رو زد و آسانسور حرکت کرد، همونطوری آرنج منو چسبیده بود، با حرص گفتم:
-رایاااان.
رایان-هیچی نگو.
-این ادا بازیا چیه؟
در آسانسور باز شد و گفتم:
-تو داری به زور منو می بری خونه ات.
رایان-چون مثل بچه ی آدم نمی آی.
-ببین رایان دعوامون می شه ها.
در خونه رو باز کرد و منو فرستاد تو خونه، بعد هم خودش اومد تو درو قفل کرد…

نام شخصیت های مهم و ویژگی های آنها در رمان حس ممنوعه

نسا: شر و شیطون و سر زنده و حاضرجواب و بی پروا در طی رمان ترس های روانی و اختلال ها مشخص می شه و در یک سوم اخر تبدیل به زنی منطقی،مقید،مستقل و مطلع و اگاه می شه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید