ارتباط با ما

رمان تو سیندرلا نیستی

سال انتشار : 1400
هشتگ ها :

#سندروم_سیندرلا #عقده_سیندرلا #زنان_مستقل #زنان_شاد #استقلال

موضوع اصلی رمان تو سیندرلا نیستی

سرگذشت دختری که مبتلا به سندروم سیندرلا بوده.

هدف نویسنده از نوشتن رمان تو سیندرلا نیستی

تشویق خانم ها به تکیه کردن به خود برای رسیدن به خواسته ها و نترسیدن از مستقل شدن.

پیام های رمان تو سیندرلا نیستی

آگاه سازی خانم ها
از عواقب ترس از استقلال، آشنایی با آثار سندروم سیندرلا.

خلاصه رمان تو سیندرلا نیستی

روژان غم های بسیاری را پشت سر گذاشته و دیگر آن آدم سابق نیست. او از روزهای گذشته اش برایمان می گوید روزهایی که هم تلخ بودند و هم شیرین. از روزهایی می گوید که شخصیتی وابسته داشته و خود را غمگین و بدبخت می دیده. او معتقد بود تنها زمانی خوشبخت می شود که با فرزاد پسر ثروتمند و خوش چهره ی جلال ستوده دوست پدرش ازدواج کند. رسیدن به او تنها خواسته اش بود. روژان به آرزویش رسید فرزاد به او علاقه مند شد و با یکدیگر ازدواج کردند اما بعد از ازدواج متوجه دلیل واقعی ازدواج فرزاد با او شد. این حقیقت قلب روژان را شکست اما از ترس نابود شدن زندگی اش اعتراضی نکرد تا اینکه طی اتفاقاتی، با امیر جاوید که کینه ای قدیمی از خانواده ی ستوده داشت و دنبال فرصتی برای انتقام بود، آشنا شد و…

مقداری از متن رمان تو سیندرلا نیستی

همراه آن مادر و دختر از مغازه خارج شدیم. به چهره ی دختر نگاه کردم. لبخند می زد. لبخندی دندان نما!
دوست با معرفت و همراه همیشگی ام بغض، بر گلویم چنگ انداخته بود و سعی داشت اشکم را در بیاورد.لبم را به دندان گرفتم و فشار می دادم. سعی می کردم مانع ریختن اشکم شوم.
خرید مانتوی مورد علاقه ام خواسته ی زیادی بود؟ نبود.
آن دختر شاد بود اما من، پر بودم از حرف.
کلمات و جملات پشت سر هم در مغزم صف کشیده بودند و منتظر بودند تا از دهانم خارج شوند. اما من لال شده بودم و چیزی نمی گفتم. یعنی نمی توانستم چیزی بگویم. از اینکه چیزی بگویم و مادرم بر سرم فریاد بزند و دیگران خیره نگاهم کنند، می ترسیدم.
به نظرم اینکه انسان زبان داشته باشد اما نتواند از آن برای بیان خواسته هایش استفاده کند اوج بدبختی اش را نشان می دهد.
من هم مثل خیلی از آدم های دیگر، برای دفاع از خودم، هیچ استفاده ای از این ماهیچه ی کوچک نمی کردم.
اینکه دلیلش ترس بود، احترام بود یا دوست داشتن را نمی دانم، فقط این را می دانم که آن روزها در این کار ناتوان بودم.
من هیچ وقت نتوانستم از خودم در مقابل ضربه هایی که دیگران به من وارد می کردند محافظت کنم.
هیچ وقت از دیگران نخواستم که کمی هم به من احترام بگذارند و برایم ارزش قائل باشند.همانطور که من به آن ها احترام می گذاشتم.
اصلا من را می دیدند؟ متوجه این موضوع بودند که من هم همانند آنها یک انسانم؟ من هم خواسته هایی دارم؟ من هم حق انتخاب دارم؟ می دانستند این دختر هم مثل هر آدم دیگری جسمش، روحش، همه ی وجودش اهمیت دارد؟
فکر نمی کنم احترام گذاشتن به خواسته ها، عقاید، افکار و احساسات دیگران خواسته ی زیادی باشد.این کمترین، راحت ترین و در عین حال با ارزشترین کاری است که می توانیم برای دیگران انجام بدهیم.

***

_آدمای این شهر هر کدوم یه درد و غمی دارن. یه روزایی این آدما دلشون پر میشه از غم. پر میشه از تنهایی. پر میشه از نفرت و کینه. یه روزایی رو هم شاده ان و بی دغدغه. هیچ کس خوشبخت یا بدبخت مطلق نیست. هر سربالایی سرازیری داره، هر سرازیری هم سربالایی داره. زندگی با این بالا و پایین شدناشه که قشنگه.

نام شخصیت های مهم و ویژگی های آنها در رمان تو سیندرلا نیستی

روژان:شجاعت، امیدواری، صداقت، کنجکاوی،تخیلی، بلندپروازی، سرسختی.
امیر:وفاداری، مهربانی،منطقی،پرانرژی،سخت کوشی.

4 1 رای
به متن بالا چه امتیازی میدی؟؟!
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها