ارتباط با ما

رمان احساس بی‌قرار

سال انتشار : 1398
هشتگ ها :

#پایان_خوش #مثبت15 #همخونه‌ای

موضوع اصلی رمان احساس بی‌قرار

ازدواج صوری دختری شهرستانی با نوه‌ی پیرزنی که پرستاری از او را متقبل می‌شود.

هدف نویسنده از نوشتن رمان احساس بی‌قرار

این رمان اولین رمانی بود که به‌صورت جدی نوشتم و منتشر کردم و تنها هدفم سرگرمی بود و کسب تجربه.

پیام های رمان احساس بی‌قرار

از بین رفتن هراس دخترها و بیان مشکلاتی که هرطور شده دوست دارن از پدر و مادرشون پنهان کنن، مثل تجاوز یا هر بلای دیگه‌ای!

خلاصه رمان احساس بی‌قرار

داستان روایتگر زندگی دختری است که سال‌ها پشت کنکور مانده. دخترک داستان، ساکن تهران است و وقتی پس از چند سال در رشته پرستاری دانشگاه شیراز پذیرفته می‌شود، برای رفتن به آن شهر، پدرش با او مخالفت می‌کند؛ تا این‌که دخترک، از طریق یکی از دوست‌هایش در شیراز، پیرزنی را پیدا می‌کند که برای رسیدگی نیازمند پرستار بوده، پس برای راضی کردن پدرش که شرط کرده بود دخترک حق ندارد در خوابگاه و یا خانه مجردی بماند، دست به دامان این شغل می‌شود تا بتواند برای درس خواندن قدم به شیراز بگذارد، اما او نمی‌دانست که با پا گذاشتن در خانه آن پیرزن سالخورده، چه رازهایی انتظارش را می‌کشند…

مقداری از متن رمان احساس بی‌قرار

لیوانی که روی سر اپن گذاشته بود، توجه‌مو به خودش جلب کرد. فکری شیطانی، ذره ذره تو ذهنم نقش بست و نگاهم رو بین لیوان و رزایی که تو سالن نشسته بود، چرخید. رزا گرم کتاب خوندن بود و هیچ حواس منو نداشت. با حرکتی سریع، دستکش دست کردم و لیوان رو برداشتم. نگاهی به اطراف انداختم و آروم وارد توالت فرهنگی گوشه سالن شدم. لیوان رو تو محتویات توالت زدم و حسابی با اون آب چرکو و کثیف، شستمش. لیوان رو که آوردم بیرون، ته دلم یه ذره براش سوخت، اما حقش بود! تا اون باشه برای اذیت کردن من دست به هرکاری نزنه! با شیطنت وارد آشپزخونه شدم و تو همون لیوان، شربت ریختم. دستکش‌هامو در آوردم. لیوان رو که با انگشت‌هام لمس کردم، لحظه‌ای حالت تهوع بهم دست داد، ولی سعی کردم لبخند شیطنت‌آمیزم رو حفظ کنم. با همون لبخند، سمت رزا رفتم. نگاهش که بهم افتادی ابرویی بالا انداخت و گفت:
– چیه؟
لیوان رو سمتش گرفتم.
– با خودم گفتم الان که غرق کتابی، یه چیزی برات بیارم…چشم‌هات تقویت بشه.
نگاهش مشکوک شد. نگاهی که حالا هم روی من و هم روی لیوان می‌رفت و می‌اومد. با اکراه از دستم گرفت. یکم شربت رو مزه مزه کرد و وقتی مطمئن شد چیزی توش نریختم، همه رو خورد. با لبخندی که سعی داشتم به قهقه تبدیل نشه، رو‌به‌روش نشستم. رزا لیوان خالی رو روی میز گذاشت و صدا در سر انداخت.
– ملیکه…ملیکــــه…!
ملیکه اومد و رزا بهش گفت:
– لطفا لیوانِ رو ببر.
ملیکه لیوان رو برداشت. یه نگاه خیره و متعجبی بهش انداخت و گفت:
– این همون لیوانیه که روی اپن بود؟ این که کثیف بود!
نگاه اخم‌آلود رزا که به سمتم اومد، لبخندم پررنگ‌تر شد.
– شستمش.
اخم رزا که تبدیل به لبخند شد، باز ملیکه گفت:
– ولی امروز آب عمارت قطع شده!
نیشم باز شد. دیگه کنترل خنده‌م سخت بود.
– می‌دونم.
رزا با کنجکاوی پرسید:
– پس با چی شستی؟
– با آبِ توالت فرنگی.
چشم‌های رزا بیش از حد امکان گرد شد. از جا پرید پ تا خواست جیغ بزنه، یهو شروع کرد به عوق زدن. در همون حین، انگشتی به تهدید من تکون داد و با عجله سمت دستشویی رفت. در مقابل نگاه مات مونده ملیکه شونه‌ای بالا انداختم و زدم زیر خنده. اون‌قدر بلند بلند قهقه زدم و اون‌قدر رزا جیغ جیغ کرد که خانم بزرگ و نازنین و آریا رو به نشیمن کشید. خانوم بزرگ اخمی به هم کشید و گفت:
– رزا چش شده؟
درحالی‌که سعی داشتم خنده‌هامو کنترل کنم، گفتم:
– حامله‌س.
چشم همشون به یکباره گرد شد و نازنین ناباورانه گفت:
– شما؟!…رزا؟…حامله؟!
خانم بزرگ دهنش باز مونده بود و آریا ریز ریز می‌خندید. از خنده‌هام فهمیده بود که یه گندی زدم. هنوز خانم بزرگ فرصت پرسیدن پیدا نکرده، رزا با صورتی گریون از دستشویی خارج شد. نازنین به سمتش رفت و با لبخند گفت:
– عزیزم، حاملگی که گریه نداره!
نگاه حرص‌آلود رزا بالا اومد و با جیغ فریاد کشید:
– حامله؟ عقلتو از دست دادی نازی؟
با انگشت، منو اشاره رفت و ادامه داد:
– این آرتای عوضی لیوان شربتم رو با آب توالت شسته!
و دوباره اون گریه نمایشی رو از سر گرفت و به جون زبونش افتاد تا مثلاً با آستین لباسش پاکش کنه. خانم بزرگ اخمی به چهره کشید و عصا روی زمین کوبید.
– بزرگ بشید!
و با تاسف سری تکون داد و رفت. آریا هم به زور نازی رو برد. با خنده قدمی به رزا نزدیک شدم و گفتم:
– تا تو باشی واسه اذیت کردن من، تا پای مرگ نری.
هجوم آورد تا بهم بپره که تو هوا گرفتنش و روی کوله‌م نشوندمش. با جیغ و فریادهای بی‌خاتمه، به کمرم مشت می‌زد، اما من فقط می‌خندیدم و سمت اتاقمون قدم برمی‌داشتم.
– ولـــــــم کـــن!

نام شخصیت های مهم و ویژگی های آنها در رمان احساس بی‌قرار

رزا، دختر شر و شیطون و جواب حاضر، بی‌پروا و نترس
آرتا، پسر باشخصیت و شیطونی که کمی هم مغرور و گند دماغه

3.5 2 رای ها
به متن بالا چه امتیازی میدی؟؟!
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها