مرجع دانلود رمان و داستان کوتاه

مهارت های داستان نویسی – فصل سوم

مهارت های داستان نویسی

مهارت های داستان نویسی – به تألیف احمدرضا توجهی

فصل اول مهارت های داستان نویسی

فصل دوم مهارت های داستان نویسی

فصل چهارم مهارت های داستان نویسی

فصل پنجم مهارت های داستان نویسی

فصل ششم مهارت های داستان نویسی

فصل سوم : چگونه داستان بنویسیم؟گام های نوشتن

اصول کلی :

قبل از شروع فصل بهتر است نگاهی به گام های نوشتن داشته باشیم :

گام اول : مهارت های داستان نویسی فصل سوم

سوژه یابی؛ یا داشتن فکر اولیه که از راه های مختلفی از قبیل : مشاهده، مطالعه، مسافرت، گوش دادن به موسیقی و فکر کردن به دست می آید. ویژگی های این فکر اولیه این است که : باید تازه و نو باشد، جالب باشد، تعادل را بر هم بزند، قابل گسترش باشد، قابلیت داستان شدن داشته باشد.

گام دوم :

داشتن طرح و پِیرنگ (که در فصل قبلی مفصل بررسی شد).

گام سوم :

اشخاص در داستان ( در فصل گذشته بررسی شد).

گام چهارم :

زاویه دید و روایت

همان طور که در قسمت های قبلی بیان شد برای نوشتن دو شیوه مناسب هست :

نخست : سوم شخص

دوم : اول شخص مفرد

در این دو شیوه، در سوم شخص نویسنده خود را بیرون از داستان قرار می دهد و جریانات و وقایعی را که بر اشخاص داستان می گذرد، به خواننده باز می گوید.و در شیوه اول شخص نویسنده به جای یکی از اشخاص داستان قرار می گیرد و وقایع داستان را به گونه ای نشان می دهد که گویا خود ناظر و شاهد آن بوده و در آن شرکت داشته است.
البته به جز مواردی که در بالا اشاره شد موارد دیگری نیز می توان اشاره کرد. برای مثال می توان داستان را در قالب نامه یا نامه هایی گفت یا آن را به صورت یک سلسله مستخرجات از دفترچه یادداشت روزانه پرداخت. اما چنین شیوه هایی متضمن دشواری های بسیاری هستند و به همین جهت کمتر مورد توجه و استفاده نویسندگان قرار می گیرد. که در ادامه به آن بیشتر پرداخته خواهد شد.

گام پنجم :

کشمکش

درباره کشمکش نیز در قسمت های قبلی توضیحاتی را دادیم و به نوعی تقسیم بندی های آن را گفتیم. کشمکش در واقع یکی از مهم ترین سازه های مهم و تاثیر گذار داستان است.

کاربردهای کشمکش به طور مختصر عبارتند از :

۱.گسترش و میدان دادن به پیرنگ داستان

۲. پیشبرد رویدادها

۳.فضاسازی

۴. شخصیت پردازی

۵. ایجاد کشش و همراه کردن خواننده با داستان

۶. افزایش جذابیت و بیدار کردن حس کنجکاوی و ایجاد تعلیق و هول و وَلا در خواننده

۷. نجات دادن خط طولی یا عرضی داستان از حالت رکود و یک نواختی

۸. ایجاد هیجان در خواننده

کشمکش خواننده تازه کار و آماتور را که تازه به خواندن داستان روی آورده است، بیشتر به خواندن داستان علاقه-مند می کند. و برای خواننده حرفه ای به منزله سازه مهمی به شمار می آید که در داستان مفید می باشد.

روند کشمکش از دید ریشه شناسی :

نیروی مخالف← هدف← شخص درگیر ← کشمکش

… گسترش بحران ← اوج ← کشمکش بعدی

کشمکش گونه های مختلفی دارد که از آن جمله می توان به مواردی چون :

۱) کشمکش آدمی باطبیعت و پدیده های آن

۲) کشمکش آدمی با آدمی

۳)کشمکش آدمی با خودش ( درون خودش )

۴. کشمکش آدمی با سرنوشت

۵. کشمکش آدمی با جامعه

۶. کشمکش جامعه با جامعه ( تقابل دو نظم اجتماعی یا فلسفی )

در ادامه بیشتر به این مبحث اشاره خواهد شد.

گام ششم :

گفتگو ( که قبل تر بیان شد و در فصلی جداگانه مجدد به آن پرداخته خواهد شد.

گام هفتم :

بُحران

گام هشتم :

آغاز داستان

گام نهم :

پایان بندی

گام دهم :

نام گذاری داستان

گام یازدهم :

پرداخت

گام دوازدهم :

آشنایی زدایی

گام سیزدهم :

مکان

گام چهاردهم :

زمان

گام پانزدهم :

لحن

حال که اشاره ی جزئی به گام های نویسندگی شد، در قسمت های بعد به این موارد بیشتر پرداخته خواهد شد.

طریقه سوم شخص

بخش اعظم داستان های کوتاه در این شیوه نگارش یافته اند و علت امر نه تنها ساده بودن این شیوه، بلکه این است که در عین حال که مؤثر است انعطاف پذیر نیز هست.

“مشهدی شهباز لاغر، مافنگی با سیبیل کلفت و ابروهای به هم پیوسته گوشه نیمکت کز کرده، دست حنا بسته اش را تکان می داد و می گفت:
«دیروز رفته بودم مرغ محله (مغ محله ) پیش پسر داییم. آنجا یک باغچه دارد، می گفت پارسال سی تومان مُک آلوچه زردآلوی باغش را فروخت. امسال سرما زده، همه سر درختیها ریخته، به یک حال و زاریاتی بود. زنش هم بعد از ماه مبارک تا حالا بستری افتاده، کلی مخارج روی دستش گذاشته. »
آمیرزا یدالله عینکش را جابه جا کرد، با تفنن چُپُق می کشید، ریش جو گندمیش را خاراند و گفت:
«اصلا خیر و برکت از همه چیز ها رفته.»
شهباز سرش را از روی تصدیق تکان داد و گفت:
«قربان دهنت. انگار دوره آخر الزمان است. رسم زمانه برگشته …»”

( محلل از صادق هدایت )

حال اگر نویسنده داستان را از مشهدی شهباز می گفت، برای توصیف او ناچار به جای این نقل ساده می بایست شیوه دشوار تری را به کار می گرفت، چون مثلا نمی توانست مشهدی شهباز را وادار کند به این که بگوید:
«منِ مافنگی، با سبیل کلفت و ابروهای به هم پیوسته گوشه نیمکت کز کرده بودم، دست حنا بسته ام را تکان می دادم …»

شیوه سوم شخص مزیت های دیگری دارد. نویسنده در این روش مخفی است و به قولی «نهانگاه» دارد و از این رو این مخفی بودن اجازه نمی دهد نویسنده یک دفعه بیرون بیاید و جریان داستان را قطع کند.(شیوه که نویسندگان دوره ویکتوریا استفاده می کردند. در این دوران یک دفعه نویسنده در داستان حضور پیدا می کرد و با اطلاق عباراتی چون «خوانندگان گرامی» شروع به پند و موعظه می کرد.)
نویسنده مانند یک خالق است! خالقی که می خواهد به بهترینِ شکل ها مخلوقی را بیافریند. زمانی که از سوم شخص استفاده می شود معرفت نویسنده نسبت به آن چه که می خواهد بنویسد، بسیار بالاتر است تا شیوه های دیگر و مطالب دیگر به خاطر درگیر شدن نویسنده با داستان در ابهام باقی نمی ماند.
در این روش داستان لزوما مقید و محدود به چیز هایی است که نویسنده خود شنیده و دیده است و به همین دلیل کمی دشوار است چرا که توجیه و بیان مطالبی که به موجب آن اطلاعاتی بدست آمده است، کاری بس دشوار و استادانه است.

از آنجایی که در سوم شخص نویسنده از زبان «او» سخن می گوید، چندان دقیق و باریک بین نیست(با اینکه کُل را خوب می بیند اما در جزء ضعف دارد. ) برای همین نویسنده باید صحنه ها و اشخاص را طوری بپردازد که با میزان اطلاعات و معلومات و نیروی دید گوینده سازگار باشد.
عموما ( و نه همیشه ) داستان هایی که هیجان و آکسیون قوی و سریعی دارند در سوم شخص بهتر از آب در می آیند.
بر خلاف اول شخص، در سوم شخص کمتر احتمال این می رود که نویسنده گزافه گویی کند و حوصله خواننده را بی جهت سر ببرد!

تجربه : اگر پتانسیل داستانی سوم شخص باشد اما نویسنده از زبان یکی از شخصیت ها آن را بیان کند، غالبا راست نمایی را از نوشته صلب می کند. ( در اول شخص حقیقت نمایی بیشتر است. )
استفاده از راوی سوم شخصی که صدای شخصیت ها را تابعی از صدای خود می کند، در بسیاری از داستان های رئالیستی رواج دارد. دیدگاه دانای کل و همچنین شکل های تعدیل شده ای از روایتگری سوم شخص دانای کل در داستان های رئالیستی نویسندگان ایرانی به کرّات به کار گرفته شده اند. یکی از این شکل های تعدیل شده، عبارت است از کاربرد نظرگاه دانای کل برای توصیف و نه ارزیابی و داوری. به سخن دیگر، راوی سوم شخص دانای کلی که در داستان های رئالیستی روایت داستان را به عهده دارد، از دانایی خود راجع به پیشینه ی رویدادها یا گذشته ی شخصیت ها یا احساسات و اعتقادات درونی آن ها، معمولاً به منظور دادن اطلاعات به خواننده استفاده می کند و می کوشد تا نظری غایی درباره ی وضعیت پیش آمده ندهد و در خصوص درستی یا نادرستی رفتار شخصیت ها داوری نکند. در شکل تعدیل شده دیگری از زاویه دید سوم شخص دانای کل (که نمونه هایش را در معدود داستان های کوتاه محمود دولت آبادی می توان دید)، دانایی راوی محدود به ذهن شخصیت اصلی است و صرفاً افکار او را به خواننده بازمی گوید، یا گاه به رویدادهای قبلی داستان (رویدادهای رخ داده پیش از آغاز داستان) اشاره می کند.

دانای کل گروه داستان هایی است که از زاویه سوم شخص به سیر وقایع داستان نگاه می کند و نویسنده چون گوینده ای رفتار و اعمال شخصیت های داستان را به خواننده گزارش می دهد و وضعیت و موقعیت و چگونگی زمان و مکان را تصویر می کند.نویسنده داستان در حکم «فعال ما یشاء» و «دانای کل» به قالب شخصیت ها می رود و با ذهنیت آن ها نسبت به شخصیت های دیگر و اوضاع و احوال حاکم بر داستان داوری می کند.

طریقه اول شخص

بزرگترین و بهترین آثار داستانی جهان در اول شخص نگارش شده اند.
زمانی که نویسنده پخته می شود و تجربه لازم را کسب می کند در نوشتن اول شخص بهتر عمل می کند و می تواند اثری را خلق کند که از زبان میلیون ها نفر بوده اما کسی نمی توانسته آن را بنویسد! و در عین حال تازگی دارد و جدید است.

داستانِ «مردی که شاه می بود» نوشته «کیپلینگ» که به گمان «ولز» یکی از بهترین داستان های جهان است در همین شیوه ( با مقدمه سوم شخص ) گفته شده است. اما این طریقه برای مبتدی سراپا دشواری است. سامرست موام و رابرت لویی استیونسُن ( Robert Louis Stevenson ) در به کار بردن این شیوه از دیگران موفق تر بوده اند.

در این شیوه داستان معمولا از زبان شخصیت اصلی داستان بازگفت می شود. اگر بناست که شخصیت داستان طبیعی بنماید نویسنده نباید نیروی حدس و بینش و درک مافوق انسانی به او بدهد؛ نباید کاری کند که چیزهایی بداند که دانستنشان در اوضاع و احوال داستان، بیرون از حدّ توانایی یک آدم عادی است. با این همه باید از زبان همین فرد، افکار و اعمال و انگیزه ها و امید ها و دهشت های همه اشخاص دیگر داستان را به خواننده منتقل کند. مهارت و نیروی لازم به جهت انجام این کار تنها با گذشت زمان و کار زیاد می تواند حاصل آید، و لذا نویسنده تازه کار مادام که نیرو و اعتماد و مهارت لازم کسب نکرده است، باید این شیوه را به خود گذارد.

*****
قلب رازگو از «ادگار آلن پو» ( Edgar Alan Poe) را بخوانید.
*****

در این داستان ( قلب راز گو ) نویسنده با استفاده از شیوه اول شخص به خواننده امکان می دهد با چشمان مرد دیوانه ببیند و فعالیت های ذهنی وی را با وضوحی که ایجاد آن با توسل به هیچ شیوه دیگری ممکن نبود دریابد. خواننده، دهشت مرگباری را که وجود پیر مرد در پنجه آن است به خوبی احساس می کند. حال اگر همین را شیوه سوم شخص بنویسیم خواهیم بنویسیم خواهیم دید چنین تاثیری محال است.

علاوه بر نکات ذکر شده در شیوه اول شخص، نویسنده این امکان را به خود می دهد که در آکسیون و اتفاقات داستان شرکت داشته باشدو آن را قوی کند. ( جزئیت بسیار قوی ای دارد )

*نویسنده می تواند به آسانی از زمان حال به زمان گذشته برود.

* خاطرات و اطلاعاتی که از زبان اول شخص بیان می شود،طبیعی تر، صادقانه تر، صمیمی تر و در نتیجه باور پذیر تر است.

*نویسنده به آسانی می تواند به زبان آدم داستان، گذشته او را اشاره و افشا کند.

*در داستان کوتاه به دلیل کوتاهی متن، خواننده فراموش نمی کند که دارد نوشته های نویسنده ای را می خواند، بنابر این آسان تر در داستانی که «من راوی » نقل می کند، غرق می شود.

* هر کس در درون خود «منی» دارد که پیوسته در قیل و قال است.بنابر این روایت از زبان یک «من» بسیار حقیقت نما و منطقی به نظر می رسد.
اما با این همه اول شخص مشکلاتی را دارد چرا که ممکن است مواردی از این قبیل پیش بیاید که: نوشته و داستان تبدیل به خاطره نویسی شود، نویسنده در متن مداخله بیهوده جوید و قضاوت بی جا کند، راوی صرفا می تواند از درون خودش به بیرون و اشخاص نگاه کند، بر خلاف سوم شخص که در باره شخصیت ها راحت صحبت می کند نمی تواند از خودش تعریف کند و بگوید: ” من خیلی خفن هستم! ” ، اگر شخصیت یا تیپی که در داستان به عنوان راوی وجود دارد کم سن و سال باشد نویسنده چگونه باید آنقدر پخته نوشته شدن را توجیه کند؟ (مهارت بی اندازه زیادی می خواهد و مواردی از این دست مشکلات نیز در این نوع روایت وجود دارد.
نکته: اگر «من» داستان، شخصیت اصلی( Protagonist ) داستان باشد از او به عنوان «راوی- قهرمان» یاد می شود و در غیر این صورت «راوی-ناظر» نامیده می شود.

داستان در قالب نامه یا نامه ها ( نامه نگاری و شیوه مکاتبه ای )

نامه پیش از آن که به عنوان زاویه روایت در داستان نویسی بیان شود، خود به مثابه یک قالب نگارشی است. با این قالب می توان بسیاری از رازها و کِرِشمه ها را باز گفت. حتی می توان به وسیله نامه سخنانی را که بر اثر شرم و حیا قابل بازگو نیستند، بر زبان آورد. نامه های عاشقانه این گونه اند.

مبتکر این شکل داستان، ریچاردسن ( Richardson ) است که «پاملا ( Pamela ) را در این قالب نوشت.

نمونه تازه این کار ها بیشتر به صورت رمان نوشته می شوند و داستان کوتاه خوب یا نیست یا خیلی کم است.

نمی توان از مردمی که با دنیای مدرن روزبه روز بهتر آشنا می شوند توقع داشت که نامه های بلند را بنویسند و بخوانند. ( به خودتان نگاه نکنید ! ) از این رو اینگونه نوشتن بسیار دشوار است و برای اینکه خوب از آب در بیاید نیاز به تجربه بسیار بالایی است و ابدا به مبتدیان توصیه نمی شود ( البته توصیه می شود برای خالی کردن هیجانات درونی نامه هایی را برای دوستان پسر و دخترِ با موضوعات مختلف اجتماعی وسیاسی و عاشقانه بنگارند ).

نگارش نامه حتما باید موجّه باشد: مثلا به علت بُعد مسافت یا عدم امکان ملاقات فرستنده و گیرنده نامه. خلاصه اینکه علل و جهات مشابه، قالب آن را تجویز می کند و نهایتا این که داستان، نقاط ضعف «مردم فقیر» نوشته داستایفسکی را نداشته باشد.

*********
داستان گیرنده شناخته نشد نوشته «کریسمن تیلر » خوانده شود.
*********

داستان در قالب دفترچه یادداشت روزانه

نمونه های زیبای نوشته هایی از این دست «هورلا» ( Horla ) نوشته گی دو موپاسان است، ولی مو پاسان، این شیوه را جز یک بار نیازمود. از نمونه های دیگر که در قالب دفترچه یادداشت روزانه انتشار داده، نوشته «هاکسلی» ( Aldous Huxley ) است به نام «دفترچه یادداشت آنتونی بیویس» اما بیشتر از آنکه داستان باشد بررسی مسائل فلسفی است.

زاویه دوم شخص ( زاویه مخاطبی )

این شیوه در نوشتن چندان مرسوم نیست اما قابلیت تعمیم و رواج یافتن بسیاری دارد. و در واقع شخص یا اشخاص داستان، خواننده را مخاطب قرار می دهند.

این شیوه خواننده را به عنوان یکی از شخصیت های اصلی وارد متن می کند و همین باعث می شود تا خواننده خود را در ساخت ماجرا شریک و سهیم بداند. بنابر این نوعی کشش به حساب می آید تا خواننده متن را بخواند و ادامه دهد. البته مشخص نیست که خواننده همان مؤلف است یا شخص دیگری که در داستان ممکن است سوم شخص باشد.

از جمله نمونه های این داستان می توان به داستان کوتاه «بید، دریاچه ، قو» نوشته حسن عالی نژاد ، داستان کوتاه «کینه کشی» نوشته محمود گلاب دره ای، «پاگرد سوم» نوشته یار علی پور مقدم، داستان کوتاه « اگر این دست…» نوشته مهدی سحابی، شاه بی شین از محمد کاظم مزینانی و … است.

نمونه از محمد کاظم مزینانی

“… معده ات بدجوری ترش کرده. وای که این دانشجوها چقدر آزارت می دهند! هروقت به یاد آن ها می افتی، متأثر و غمگین می شوی و حال بدی پیدا می کنی. یادت باشد قبل رفتن به سر قرار، قرص ضد نفخ و ترشا بخوری… ”

در رمان هم از معروف ترین آثار می توان به آثاری چون رمان «چراغ های روشن، شهر بزرگ» اثر جان مک لنرنی اشاره کرد.

خلاصه ای درباره زوایای مهم داستان

اول شخص ← منِ راوی ← برای بیان حالات درونی فرد ← آگاه به جزئیات
مثال : هر چه سعی کردم او را ببوسم نشد، نگاهش می کردم. در چشم هایش معصومیت خاصی بود.

دوم شخص← مخاطبی ( تو ) ← کاربرد زیادی ندارد ← بیشتر برای بیان شاعرانه است
مثال: هر چه سعی می کنی نمی توانی او را ببوسی، نگاهش می کنی. در چشم هایش معصومیت خاصی است.

سوم شخص ← راوی ( او ) ← خالق داستان و آگاه به کلیات
مثال: هر چه سعی کرد او را ببوسد، نشد! تنها نگاهش می کرد انگار معصومیت عجیبی را در نگاهش پیدا کرده بود.

جریان سیال ذهن :

یکی از تکنیک هایی که در داستان نویسی امروزی مرسوم شده است شیوه جریان سیال ذهن ( Stream Of Consiciousness ) است. این اصطلاح در اصل عبارتی از ویلیام جیمز (William James ) است در کتابی موسوم به اصول روانشناسی ( Principles Of Psychology ) که در ۱۸۹۰ نوشته شده است.
در این شیوه روایتی، همه طیف های روحی و جریانات و مشغله های ذهنی قهرمان، در داستان مطرح می شود. و داستان عرصه نمایش تفکرات و دریافت ها و از جنبه های آگاهی و نیمه آگاهی و ناخودآگاهی، سیلان خاطرات و احساسات و تداعی معانی بی پایان است.

در شیوه جریان سیال ذهن، تکیه بیشتر بر لایه های پیش از گفتار ( Prespeech Levels ) است تا گفتار عقلانی ( Ratinal Verbalizatin). بدین معنا که در ذهن شخصیت یا شخصیت ها مطالب و مسائلی است که هنوز به گفتار تبلور نیافته است، اما خواننده باید آن را حس کند. و یکی از فرق های رمان های روانی یا داستان های روانشناسانه ( Psychological Novels ) با شیوه جریان سیال ذهن در همین نکته است. در رمان های روانی گفتار ها جنبه عقلانی و طبیعی دارند و در آن از لایه های مادون لایه های عقلانی خبری نیست. بدین لحاظ، برخی منتقدان رمان در جستجوی زمان های گمشده اثر معروف مارسل پروست را مصداق کاملی برای جریان سیال ذهن نمی دانند، زیرا در آن لایه های پیش از گفتارهای عقلانی مطرح نیست و نویسنده در آن به صورت طبیعی ، فقط خاطرات خود را یاد آوری کرده است.
برخی منتقدان، جریان سیال ذهن را معادل با گفتگوی درونی ( Interior Diologue ) یا تک گفتار های درونی ( Interior Monologue ) به کار می برند. اما به قول اِبر مز بهتر است که اصطلاح اول را در مورد روایاتی به کار ببریم که در آن ها وصف و نمایش جریانات ذهنی قهرمان مطرح است…

همانطور که گفته شد، در این شیوه از نوشتن، درک و دریافت نویسنده ( راوی) و یا ذهنیت شخصیت داستان و به طور کلی آن چه که در ذهن و یاد شخصیت و راوی داستان می گذرد، اعم از خاطرات یا رویداد ها، بدون نظم و توالی زمانی و به همان گونه که به صورت اتفاقی پیش می آید، بازگو می شود.
این شیوه روایت، سطح گوناگون واقعیت (بیداری، خواب، رؤیا و مانند آن) را در هم می نوردد و با به هم ریختن ترتیب و نحو کلام نشان داده می شود…

مهارت های داستان نویسی

حوزه های آگاهی و واکنش عاطفی / روانی آدمی

در لایه های ذهنی پیش از گفتار، نظم، عقل و منطق حاکم نیست. نه ترتیب زمانی مطرح است نه نظم منطقی و نه سانسور.
معمولا وقتی کسی حرف می زند، پیش از ادای گفتار و جمله می کوشدتا آن جمله ها و گفتار ها را بر حسب زمان مرتب کند و با منطق بیاراید و واژه ها و جمله هایی را که با هنجار های اجتماعی و فرهنگی و عقلی در تضاد است بر زبان نیاورد. در واقع به نوعی آن ها را سانسور می کند.
در جهان واقعی بیرون از داستان، این رفتار از سوی بعضی به اصطلاح دیوانه سر می زند و یا وقتی آدم خواب زده است…
اگر نویسنده از این ویژگی ذهنی استفاده کند و بدون دخالت و روایت مستقیم و مداخله جویانه ی خود، گذشته و درون یک شخصیت و آدم داستان را بیرون بریزد و بر ملا سازد، داستانی پر کشش و روان شناختی نوشته است.
«جریان سیال ذهن» با شیوه روایت سیال ذهن، به لایه های ذهنی پیش از گفتار مربوط است.
موضوع داستان سیال ذهن عبارت است از سیلان لا ینقطع و نا منظم و پایان ناپذیر ذهن یک یا چند شخصیت.

شخصیت «بنجی» در رمان معروف «خشم و هیاهو » نوشته ویلیام فاکنر روایت سیال ذهن را استفاده کرد و کار بسیار موفقی از آب در آمد. نویسندگان مشهوری از جمله جیمز جویس، فاکنر، ویرجینیا ولف، پروست، سالینجر و … از این سبک در نوشته ها استفاده کرده اند.

در بین رمان ها و داستان های ایرانی نیز رمان «بوف کور» صادق هدایت از داستان های درخشان این سبک است و از موارد دیگر می توان به «شازده احتجاب» هوشنگ گلشیری ، «ملکوت» بهرام صادقی، «سنگ صبور» صادق چوبک، «سمفونی مردگان» عباس معروفی و… اشاره کرد.

تک گویی :

برخی از داستان ها و رمان ها هستند که به طریقه «تک گویی» روایت می شوند.

تک گویی صحبت یک نفره است که ممکن است مخاطب داشته باشد یا نداشته باشد. این مخاطب ممکن است خواننده باشد.

تک گویی ممکن است از یک قسمت نمایش نامه یا داستان باشد تا کلّ داستان.

نمونه ای از تم گویی از رمان « ناطور دشت» نوشته جی دی سالینجر:

«اگر واقعا می خواهید در این مورد چیزی بشنوید لابد اولین چیزی که می خواهید بدانید این است که من کجا به دنیا آمدم و بچگی نکبت بارم چه طور گذشت و پدر و مادرم پیش از من چه کار می کردند و از این مهملاتی که آدم را یاد داوید کاپرفیلد می اندازد. اما راستش را بخواهید من میل ندارم وارد این موضوع ها بشوم، چون که اولا حوصله اش را ندارم در ثانی اگر اگر کوچکترین حرفی درباره زندگی خصوصی پدر و مادرم بزنم هر دوشان چنان از کوره در می روند که نگو. در این موارد خیلی زود رنجند، مخصوصا پدرم. البته باید بگویم که آدم های خوبی هستند – در این حرفی نیست – اما در عین حال بی اندازه زود رنج و عصبانی مزاج اند. گذشته از این، خیال ندارم که شرح حال خودم را از اول تا آخر برایتان تعریف کنم.»

تک گویی انواع مختلفی دارد که عبارتند از :

الف. تک گویی درونی ( Interior Monologue )

ب. تک گویی نمایشی ( Deramatin Monologue)

ج. حدیث نفس یا خود گویی ( Soliloquy )

عنوان داستان

عنوان داستان در واقع از مواردی است که نویسنده با آن می تواند نظر خواننده را به شکل ویژه ای جلب کند.

عنوان داستان در تمام جهان از مواردی است که حتی برای ناشران و سردبیر مجلات اهمیت بسیاری دارد. نویسندگان تازه کار عموما به عنوان داستان بهای اندکی می دهند و کمترین فکر را و وقت را صرف این کار می کنند. زمانی که داستان ها بی عنوان است این حس به خواننده القا می شود که با کتاب های نا مشخص و بی ارزشی که باید وقت بگذارد تا ببیند آنها چیست! سروکار دارد.

یافتن عنوان خوب به قول « پائوستوفسکی » ( Konstantin Paustovsky ) امری است دشوار. نویسنده خوشبختی که با اندیشه داستان، عنوان مناسبی به ذهنش می رسد، ممکن است نیازی به توصیه نداشته باشد. اما بیشتر نویسندگان برای اینکه داستانشان عنوان مناسبی داشته باشد باید کار کنند.


ویژگی های عنوان داستان

برخی از این ویژگی ها به صورت لیست آورده خواهد شد و بنا به تجربه می توان این لیست را افزایش داد.

۱. تازه و خلاقانه باشد و ترجیح آن است که در گذشته استفاده نشده باشد.

۲. ایجاد تفکر کند. یعنی خواننده را به فکر وا دارد. البته نباید گره یا معمای لاینحل باشد که خواننده با دیدن عنوان داستان، قید خواندن آن را بزند.

۳. خواننده را جذب کند. یعنی جذاب و جالب باشد و در مخاطب ایجاد کشش کند.

۴. راحت بتوان آن را در خاطر سپرد و نقل کرد.

۵. با محتویات داستان، سازگار باشد.

۶. داستان را لو ندهد! یعنی در مثل اگر گره داستان در کشته شدن شخصیتی به اسم «محمود!» است، عنوان داستان «مرگ محمود» نباشد!

۷. عنوانی باشد که مخاطب فکر نکند، نویسنده تازه کار است در واقع عنوان نباید پیش پا افتاده نباشد.

۸. عنوان دراز نباشد یا اگر دراز بود زیاد زننده به نظر نرشد. مانند: دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل ( هاروکی موراکامی )

۹. اجباری در کار نیست اما بهتر است عنوان در پایان کار انتخاب شود .

۱۰. برخی داستان ها بر اساس اسم شخصیت نام گذاری می شوند. مانند میرزا محسن ( عبدالحسین نوشین) یا ژان کریتسف ( رومن رولان )

۱۱. استفاده از نام اشیا از موارد متداول در نام داستان هاست. مانند گردن بند ( گی دو مو پاسان )

۱۲. نام حیوان و گیاه و نام های بر گرفته از طبیعت. مانند خروس ( ابراهیم گلستان ) یا گل سرخی برای امیلی ( ویلیام فاکنر )

۱۳. حالت های روحی فردی و یا اجتماعی باشد. مانند جهالت ( چخوف )

۱۴. اسم های ترکیببی. مانند جنگ و صلح ( تولستوی )

مقدمه داستان

اگر بخواهیم سه جزء اصلی داستان کوتاه را نام ببریم. می توانیم بگوییم بیشتر داستان های کوتاه از سه جزء تشکیل شده اند. اول مقدمه سپس تنه داستان ( شامل آکسیون که آن را به سوی اوج داستان هدایت می کند. ) و پایان داستان ( گره گشایی و نتیجه گیری و دیگر تکنیک های پایانی ) .

پس خیلی راحت می توان مقدمه را عامل اصلی شروع داستان دانست. در دید اول خیلی موضوع بدیهی ای به نظر می رسد اما نویسنده مبتدی که شور و هیجانی برای زدن ضربه به خواننده دارد و دوست دارد که آکسیون و هیجان را هر چه زود تر در نوشته پیاده کند، عموما به موضوع مقدمه دقت نمی کند.

وظیفه مقدمه را می توان به شرح زیر دانست :

۱. رغبت خواننده را بر انگیزد

۲. آکسیون داستان را آغاز کند.

۳. لحن و آهنگ کلی داستان را القا کند.

۴. شخصیت یا شخصیت های اصلی را وارد داستان کند و آنها را معرفی کند ( البته معرفی کامل شخصیت ها می تواند در طول داستان شکل گیرد )

۵. محیط داستان را منتقل کند.

به نظر بسیاری از داستان نویسان توصیف مستقیم نیز از وظایف مقدمه است، اما داستان نویسی جدید این توصیه را نمی پذیرد. داستان های جدید به وصف مستقیم توجهی نشان نمی دهند.

اهمیت وظایف پنجگانه فوق بسته به نوع داستان فرق می کند :

۱) برانگیختن رغبت و میل خواننده در درجه اول اهمیت است و هر مقدمه ای باید بدین کار توانا باشد.

۲)در بسیاری از داستان ها آکسیون در مقدمه آغاز می شود، اما در بسیاری از موارد، بهتر و حتی لازم است به عوض آن که خواننده غفلتا در جریان داستان بیفتد قبلا آمادگی پیدا کند…

۳) انتقال لحن و آهنگ کلی داستان به خواننده، از وظایف عمده مقدمه است. منظور از لحن و آهنگ کلی داستان ، مشرب و نقطه نظر نویسنده در پروراندن آن و نیز تاثیرات خاصی است که می خواهد به یاری داستان به خواننده منتقل کند.داستان کوتاه باید بر روی هم تاثیر واحدی ایجاد کند و چنانچه داستان از همان آغاز کار لحن و آهنگ کلی آن را منتقل نکند داستان ناگزیر باید در محل یا محل هایی تغییر آهنگ دهد،و این عمل بدیهی است که از اثر آن می کاهد.

۴)شخصیت یا شخصیت های اصلی داستان معمولا – اما نه همیشه- در مقدمه ظاهر می شوند. در داستان هایی که در آن ها توصیف عملی یا آکسیون نقش غالب دارند شخصیت های اصلی باید در مقدمه بیایند، ولی در داستان هایی که محیط داستان جزء برجسته داستان است،مقدمه وصفی می تواند اشخاص داستان را تا هنگامی که صحنه آماده پذیرش ایشان می شود ، در نهانگاه نگه دارد.چنانچه محیط داستان در درجه اول اهمیت باشد ، مقدمه باید آن را منتقل کند.

اورسن اسکات کارد می گوید: وقتی داستانی می نویسید، در حقیقت قرار و مداری ضمنی با خواننده می گذارید؛ یعنی با همان چند بند یا صفحه اول داستان، به طور ضمنی به خواننده می گویید که نوع داستانتان چیست و خواننده هم طبیعتا می فهمد که چه توقعی از داستان شما داشته باشد و در سرتاسر قصه، دنبال چه نوع ساختمانی باشد.

مقدمه را چگونه باید نوشت؟

خشت اول چون نهد معمار، کج
تا ثریا می رود دیوار، کج !
یک شروع خوب عامل موثری در موفقیت یک داستان نویس است.
یکی از دلایلی که نویسندگان پس از تکمیل «طرح» نمی توانند داستان خود را بنویسند و استارت آن را بزنند، نداشتن مهارت لازم در موضوع شروع یا همان مقدمه می باشد.

مقدمه می تواند موارد مختلفی باشد برای مثال از مهم ترین آن ها این است که مقدمه می تواند آکسیون داستان را آغاز کند، می تواند تم داستان را عنوان کند و هم چنین می تواند محیط داستان را ارائه دهد.
در قدیم و نوشته های کهن، غالبا مقدمه تحت تاثیر «قصه گویی» بوده است ( مثلا با عنوان هایی چون : در زمان نه چندان دور … ؛ یکی بود، یکی نبود ….؛ داستان برایتان بگویم؟ …. ؛ او یکی از دختر های زیبا و دلربایی بود …، در زندگی دردهایی است که روح آدم را در سکوت و انزوا می خراشد… )

در داستان نویسی نوین نیز موارد مهمی چون :

۱) وصف طبیعت( گلیه مرد نوشته بزرگ علوی: باران هنگامه کرده بود… )

۲) توصیف ظاهری شخصیت ( محمد کارگر کوچک پنچرگیری نوشته ناصر زراعتی: شانزده ساله است، ریزه و لاغر اندام … )

۳) توصیف عملکرد شخصیت( میرزا حسن نوشته عبدالحسین نوشین: میرزا حسن، پیرمرد هفتاد ساله هر روز پیش از طلوع آفتاب… )

۴) به کارگیری موقعیت نمایشی و کنش داستانی در سطر نخست داستان (خرابه و سیاه نوشته ایرج غریب: در را باز کرد. در را بست. دیگری هم در را باز کرد و بست. آن وقت اولی فریاد زد…. )

۵) آماده کردن ذهن خواننده در سطر اول ( قصه عینکم نوشته رسول پرویزی : به قدری این حادثه زنده است که از میان تاریکی های حافظه ام روشن و پرفروغ مثل روز می درخشد… )

۶) گفت و گو ( که مفصل به آن خواهیم پرداخت.)

۷) تعلیق ( بازی نوشته اصغر الهی: بعد ماندیم چه کار کنیم. دو دل و در وسواس پر دغدغه ای بودیم… )

۸) استفاده از اساطیر (نهال گردویی بر گور مسیح نوشته فاطمه ابطحی : مسیح متولد شد. باید دعا بخوانم. نذر و نیاز کنم…. )

۹) استفاده از پیش گزاره های توراتی ( آواز زیر باران نوشته حسین آتش پرور : به صحرا شدم. عشق باریده بود و زمین تر شده … «قسمتی از تذکره الاولیا عطار» و سپس با گفتگو ادامه می دهد: – تو باران را دوست داری؟ – دست بگذار ببین! … )

۱۰) استفاده از روز و تاریخ

۱۱) توضیف ظاهری شخصیت

۱۲) تکیه کلام و ضرب المثل

۱۳)بیان کشمکش در قالب روایت ( داش آکل نوشته صادق هدایت: همه اهل شیراز می دانستند که داش آکل و کاکارستم سایه یکدیگر را با تیر می زدند … )

۱۴) شروع داستان با پایان یک رویداد ( بچه مردم نوشته جلال آل احمد : خوب من چه می توانستم بکنم؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگه دارد. بچه که مال خودش نبود. مال شوهر قبلی ام بود که طلاقم داده بود … )

مقدمه با گفتگو :

بسیاری از داستان ها با گفت وگو آغاز می شود.گفت وگو وسیله مناسبی برای آغاز به کاراکترزاسیون (توصیف عملی) و نیز پرداختن به آکسیون داستان،و در ارائه انتقال محیط داستان نیز می تواند بسیار سودمند افتد، و اگر خوب نگارش یافته باشد خواننده را به مراتب زودتر و طبیعی تر از دیگر شیوه ها به قلمرو احساس و افکار اشخاص داستان می کشد…
مقدمه با گفت و گو، معمولا به مقدمه ای اطلاق می شود که نخستین جمله آن گفت وگو باشد اما چنین مقدمه چندان عمومیت ندارد.لیکن مقدمه هایی که بخش قابل ملاحظه ای نخستین بند ها (پاراگراف)یشان را گفت وگو تشکیل دهد زیادند و اینها را نیز می توان از مقدمه هایی بشمار آورد که با گفت وگو آغاز می گردند.

این گونه مقدمه های را می توان به منظورهای زیر به کار برد :

۱) استفاده از گفت و گو برای کاراکترزاسیون (توصیف عملی) :

مردم وقتی صحبت می کنند صفات و خصوصیات خویش را از خلال گفته های خود بروز می دهند و شنوده ای دقیق می تواند از خلال جملات و عباراتی که بر زبان میارند آن ها را بشناسند و با خصوصیاتشان آشنا شود.در داستانی که نشان دادن صفات و خصوصیات اشخاص آن جزء برجسته داستان را تشکیل می دهد، مقدمه با گفت و گو بهترین نوع مقدمه است.
نمونه:
میس دالی ناگهان فریاد برآورد «بفرما، این هم مجسمه وقاحت! رشته خیالات و افکارم راگسست، پرسیدم «کدوم ؟»
به مردی اشاره کرد که تازه از جلوی جایگاه گذشته بود. لباس خیلی شیکی به تن داشت، خانمی به همراه داشت،لباس خانم هم آخرین مد بود.
گفت :«همین بابا رو که می بینی من آدمش کردم ، حالا جلو تمام «رو»(Row ) به من دهن کجی می کنه! رنج آوره، اگه از لج من نبود فکر می کردی بره و خودشو به سالی سه هزار لیره ببنده و با بد ریخترین دختران لندن نومزد کنه؟»
«تربیت آزاد، نوشته آنتونتی هوپ»
سبک نگارش داستان چنان که می بینید بسیار ساده است و نویسنده در چند سطر و با تقریبا هشتاد کلمه مطالب گوناگون را با منتهای مهارت به خواننده گفته است.

۱) خانمی که صحبت می کند،شوهر نکرده است.
۲) از مردی سخن می دارد که مدت ها پیش به علاقه مند بوده و سپس از او روی برگردانده و رو به جایی دیگر برده است .
۳)این مرد می خواهد به خاطر پول با دختر «بدریختی» ازدواج کند.
۴) مناسباتش با این خانم خوب نیست.
۵) خانم از حرکات و سکناتش متنفر است.
۶) با دوستی که صحبت می کند بسیار صمیمی است و می تواند نزد او درد و دل کند و ناگفتنی ها را با وی در میان بگذارد.
۷) در «روتن رو» (Rotten Row ) نشسته اند.

*****************
داستان تابلو نوشته آلدس هاکسلی خوانده شود.
******************

۲) استفاده از گفت وگو برای انتقال محیط :

وظیفه گفت وگو در بسیار از مقدمه هایی که با گفت وگو آغاز می شوند.به ویژه در داستان هایی که محیط جزء برجسته داستان است، صحنه آرایی است، یعنی اینکه نویسنده به یاری گفت گو صحنه حوادث را به خواننده ارائه می کند و به او می گوید که داستان در کجا و در چه شرایطی و اوضاعی آغاز می شود.
نمونه:
_ بفرمایید ، مادام ، اتاقتان اینجا هست …
_ آه متشکرم ،متشکرم ، متشکرم …
_ خوب هست مادام می پسندید …
_ آه بله متشکرم .کاملا …
_ مادام امری ندارید ؟
_ ا …. اگر خیلی دیر نیست ، می توانم یه حمام بگیرم ؟
_ البته مادام حمام ، دست چپ انتهای راهروست .بنده همین الان می روم وآن را برایتان آماده می کنم ….
_ یک خواهش دیگه هم داشتم … راه درازی آمده ام و بسیار خسته ام.ممکن است لطفا بفرمایید صبح تا وقتی زنگ نزده ام کسی مزاحمم نشود ؟
_ چشم مادام …
میس بریس گردل انجام وظیفه می کند از استاسی اومونیه( Stacy Aumonier)

۳) استفاده از گفت و گو در مقام درآمد :

گفتگو را می توان پیش درآمد مقدمه داستان اصلی به کار برد. این شیوه را زیاد به کار نمی بندند، اما اگر خوب تحریر شود بسیار مؤثر خواهد بود.
نمونه:
«میس لو پتیت(Miss Le Petite) در حالی که به بخاری دیواری خیره شده بود ودست ها و بافتنی اش را بر دامنش رها کرده بود، گفت :
»بله، آ، بله ، من روح زیاد دیده ام. راستش مدت ها توی یه خونه با یکیشون زندگی می کردم .»
یکی از دخترهای میزبانم گفت: « چطور تونستین… ؟» ودختر دیگری همان لحظه فریاد برآورد: »شما خاله امیلی؟»
میس لوپتیت، نگاهش را از بخاری برگرفت و با لبخندی بس ملیح گفت:
«آره عزیزدلم، آخر من اونقدر هایی هم که شما خیال می کنید بزدل نیستم. روحی که میگم مثل همه روح هایی که شنیده اید بی آزار بود،راستشو بخواهید …»
در این جا باز نگاهش را به بخاری دوخت و «راستشو بخواهید وقتی غیبش زد خیلی هم ناراحت شدم ، جاشو خالی می کردم.»
میش بلانش گفت:«پس نگو زن بوده؟ولی من فکر می کنم شبح های زن خیلی بد ریختن.کفش های کوچولو پاشنه بلند و قرمز پا می کنن و تاپ تاپ راه می افتن،و هی دست ها شونو رو هم فشار میدن.»
« این یکی هم فشار می داد، ولی دیگه نمی دونم کفش پاشنه بلند و قرمز داشت یا نه، اینو دیگه نمی دونم؛ برای اینکه پاشنه هاشو ندیدم شاید هم مثل ملکه اسپانیا پاشنه نداشت. اما دست هایش، خوب، این هم بسته به اینه که چطور فشارشون بدی.مثلا راهنمای پیری که دم مغازه «نایس بریج» ( Kinghtsblridge ) وای می ایسته ….»
«خاله جون، خودت که میدونی ما دلمون برای قصه شور می زنه، دیگه چرا اینقدر ناز می کنی ؟»
میس لوپتیت همراه با خنده نقلی و تحقیر آمیزی به سوی من برگشت و گفت:
«نمی دونی چه چیز مامانی و کوچولویه ؟»
گفتم : « قصه یا روح ؟»
گفت :«هردوشون.»
و داستان میس لو پتیت از این قرار بود .

( یک جفت دست ) از سر آرتور تامس کویلر کاوچ (Sir Arthur Thomas Quiller . Couch )

باید توجه داشت که نویسنده توانایی چون«سر کویلر کاوچ» می تواند قواعد مسلم داستان نویسی را زیر پا بگذارد و بگوید: « داستانش از این قرار بود.»
نویسنده معمولی خاصه نویسنده تازه کار به هیچ روی مجاز نیست و نباید قبول خطر کند و پندار واقعیت را به این ترتیب در هم بریزد.

مقدمه نقلی

مقدمه نقلی را به صورت لیست وار می توان به شکل زیر آورد :

۱. استفاده از مقدمه نقلی در توصیف

۲. استفاده از مقدمه نقلی برای انتقال محیط

۳. استفاده از مقدمه نقلی برای شروع آکسیون

۴. مقدمه نقلی به عنوان پیش درامد مقدمه اصلی

۵. موارد دیگر

************
داستان شهر کوچک من نوشته احمد محمود را بخوانید.
************

گذشته مهارت های داستان نویسی (فصل اول)

گذشته مهارت های داستان نویسی (فصل دوم)

آینده مهارت های داستان نویسی (فصل چهارم)

آینده مهارت های داستان نویسی (فصل پنجم)

آینده مهارت های داستان نویسی (فصل ششم)

شاید به این موارد هم علاقمند باشید ...

0 0 رای ها
به متن بالا چه امتیازی میدی؟؟!
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها